پر كن
پياله را،
كاين آب
آتشين،
ديري ست ره
به حال
خرابم نمي
برد!
اين جام ها-
كه در پي هم
مي شود تهي-
درياي آتش
است كه ريزم
به كام
خويش،
گرداب مي
ربايد و،
آبم نمي برد!
من، با سمند
سركش و
جادوئيِ
شراب،
تا بيكران
عالم پندار
رفته ام
تا دشت پر
ستاره
انديشه هاي
گرم
تا مرز
ناشناخته ي
مرگ و زندگي
تا كوچه باغ
خاطره هاي
گريزپا،
تا شهر
يادها…
ديگر شراب
هم جز تا
كنار بستر
خوابم نمي
برد!
هان اي عقاب
عشق!
از اوج قله
هاي مه آلود
دوردست
پرواز كن به
دشت غم
انگيز عمر
من
آنجا بِبر
مرا كه
شرابم نمي
برد…!
آن بي ستاره
ام كه عقابم
نمي برد!
در راه
زندگي، با
اين همه
تلاش و تمنا
و تشنگي،
با اين كه
نالم مي كشم
از دل كه: آب…
آب…!
ديگر فريب
هم به سرابم
نمي برد!
پر كن پياله
را…
پيامهاى
زير براى
يادداشت شما
ارسال شدهاند:
نويسنده: بارون
بهار
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 14:27
اگر ای عشق
پايان تو
دور است /
دلم غرق
تمنای عبور
است/برای قد
کشيدن در
هوايت/دلم
مثل
صنوبرها
صبور است
دنياي ما
قصه نبود...
پيغوم سر
بسته نبود...
دنياي ما
عيونه... هر
كي مي خواد
بدونه:...
دنياي ما
خار داره...
بيابوناش
مار داره...
هر كي باهاش
كار داره...
دلش خبردار
داره!...
دنياي ما
بزرگه... پر
از شغال و
گرگه!...
دنياي ما -
هي هي هي !...
عقب آتيش -
لي لي لي !...
آتيش مي
خواي بالا
ترك... تا كف
پات ترك ترك
... دنياي ما
همينه...
بخواي
نخواهي
اينه!... خوب،
پرياي قصه!...
مرغاي
شيكسه!...
آبتون
نبود،
دونتون
نبود، چائي
و قليون تون
نبود؟... كي
بتونه گفت
كه بياين
دنياي ما،
دنياي
واويلاي ما...
قلعه قصه
تونو ول
بكنين،
كارتونو
مشكل
بكنين؟ »... ((احمد
شاملو))
شنيدم كه
چون قوي
زيبا بميرد
فريبنده
زاد و فريبا
بميرد شب
مرگ تنها
نشيند به
موجي رود
گوشهاي
دور و تنها
بميرد در آن
گوشه چندان
غزل خواند
آن شب كه خود
درميان
غزلها
بميرد
گروهي
برآنند
كاين مرغ
شيدا كجا
عاشقي كرد
آنجا بميرد
شب مرگ از
بيم آنجا
شتابد كه از
مرگ غافل
شود تا
بميرد چو
روزي زآغوش
دريا برآمد
شبي هم در
آغوش دريا
بميرد تو
درياي من
بودي، آغوش
واكن كه ميخواهد
اين قوي
زيبا بميرد
" مهدي
حميدي
شيرازي "
پريا! ديگه
تو روز
شيكسه...
دراي قلعه
بسّه... اگه
تا زوده بلن
شين... سوار
اسب من شين...
مي رسيم به
شهر مردم،
ببينين:
صداش مياد...
جينگ و جينگ
ريختن
زنجير برده
هاش مياد...
آره !
زنجيراي
گرون، حلقه
به حلقه،
لابه لا... مي
ريزد ز دست و
پا... پوسيده
ن، پاره مي
شن... ديبا
بيچاره
ميشن:... سر به
جنگل
بذارن،
جنگلو
خارزار مي
بينن... سر به
صحرا
بذارن،
كوير و نمك
زار مي بينن...
عوضش تو شهر
ما... [ آخ ! نمي
دونين پريا!]...
در برجا وا
مي شن، برده
دارا رسوا
مي شن...
غلوما آزاد
مي شن،
ويرونه ها
آباد مي شن...
هر كي كه غصه
داره... غمشو
زمين
ميذاره...
قالي مي شن
حصيرا...
آزاد مي شن
اسير..ا.
اسيرا كينه
دارن... داس
شونو ور مي
ميدارن...
سيل مي شن:
گرگرگر!... تو
قلب شب كه بد
گله... آتيش
بازي چه
خوشگله!...
آتيش! آتيش! -
چه خوبه!...
حالام تنگ
غروبه...
چيزي به شب
نمونده... به
سوز تب
نمونده،...
به جستن و
واجستن... تو
حوض نقره
جستن ((احمد
شاملو))
(:.......من
اينجام
دارم فعلا
چپ چپ نگاش
می کنم....{{در
را که باز می
کنم... به روی
آسمان
گشوده می
شود... چرا در
شب به تو
نزديک ترم؟
اما تنها
جمله ای رد و
بدل می شود.
در را می
بندم...
آسمان
همچنان
گشوده است.
من گنج توام...
خانه ام
نورباران
است... در چشم
فرشتگان
آسمان...
سرخی آتشی
است در قلب
من. در را که
می بندم فکر
می کنم.. مرا
فراموش
نکرده است؟
مرا فراموش
نمی کند؟.....هنوز
در عجبم!.....
با كليدي
اگر مي آيي..تا
به دست خود
از آهن تفته
قفلي بسازم!
گر باز مي
گذاري در را
، تا به همت
خويش ... از
سنگ پاره
سنگ...
ديواري
برآرم ...
باري ... دل ... در
اين برهوت ...
ديگر گونه
چشم اندازي
مي طلبد ... (شاملو)سلام
سمانه ی
عزيز
من اينجا
لازم
ميدونم که
ورود خودم
را با
احترامات
فراوان
اعلام کنم.....دوشيزه
ی عليه
سرکار خانم
سمانه
صحرايی
وارد می شود...به
احترا م این
بانوی
نمونه و
زیبا و
محترم و
ارزشمند و ...برخيزيد..(چشمک)...
يكي بود
يكي نبود...
زير گنبد
كبود... لخت و
عور تنگ
غروب سه تا
پري نشسه
بود... زار و
زار گريه مي
كردن پريا...
مث ابراي
باهار گريه
مي كردن
پريا... گيس
شون قد كمون
رنگ شبق... از
كمون بلن
ترك... از شبق
مشكي ترك...
روبروشون
تو افق شهر
غلاماي
اسير... پشت
شون سرد و
سيا قلعه
افسانه پير...
((احمد شاملو))
سلام به
همه...سلام
به جودی و
ياسر و حميد
و هيلدای
عزيز...سلام
به ماری...مونا...ليلا...بهار....وهادی
عزيز...من
بازم اومدم...جودی
جان بدو يه
شربت خنک
بيار که گل
سرسبدتون
اومد.....
مرگ تنها
براي آن عده
اي زيباست
كه زندگي
خود را زيبا
سپري كرده
اند . آنان
كه از زيستن
نهراسيده
اند . آنان
كه به قدر
كافي شهامت
زندگي كردن
داشته اند .
آنان كه عشق
ورزيدند ،
آنان كه به
رقص در
آمدند و
آنان كه جشن
گرفتند .
هميشه شبه
عشق در كنار
عشق بوده
است،شبه
صداقت در
كنار
صداقت؛اما
هرگز از
رونق بازار
عشق و صداقت
چيزي كاسته
نشده است.تو
عاشق صادق
باش و
بمان،دنيا
را به حال
خود بگذار.((نادر
ابراهيمي))
گفتی که: چو
خورشيد زنم
سوی تو پر،
چون ماه شبی
می کشم از
پنجره سر!
اندوه که
خورشيد
شدی، تنگ
غروب!
افسوس، که
مهتاب شدی
وقت سحر!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: Hamid-Hilda
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:57
من مرگ
خوشتن را...
با فصلها در
ميان نهاده
ام و... با
فصلي كه در
مي گذشت؛...
من مرگ
خويشتن را...
با برفها در
ميان نهادم
و... با برفي
كه مي نشست؛...
با پرنده ها
و... با هر
پرنده كه در
برف... در جست
و جوي... چينه
ئي بود.... ((احمد
شاملو))
و چندان كه
خش خش سپيد
زمستاني
ديگر... از
فرا سوي
هفته هاي
نزديك... به
گوش آمد... و
سمور و قمري...
آسيه سر ... از
لانه و
آشيانه
خويش... سر
كشيدند،...
با آخرين
پروانه باغ...
از مرگ... من ...
سخن گفتم... ((احمد
شاملو))
شب که تار
شد...سرش را
چسباند به
همان شيشه
که
بخارهايش
يادش می
آورد هنوز
هم نفسش هست...سرش
را کز کرد....چشمانش
را ؛زل؛و آه
هايش را :رها!...چشم
دوخت و بو
کرد...خانه
را...من را...او
را...تو را...خاطره
را...همه ی
بوها را جدا
می کرد...می
خواست همه
را بسته
بندی کند...می
خواست برای
هر کدام
جايی بسازد...می
خواست برای
هرکدام
کناری
بيابد....پس
بخار ساخت ...بخار
ها را هم بو
کرد....می
خواست بوی
دلتنگی را
خوب بفهمد...می
خواست هرچه
بوی دلتگی
می داد
نيامده راه
ندهد....به
پاهايش خوب
نگاه کرد و
به عروسکی
که هیچ وقت
با لالاييش
خوابش نمی
برد...و به
ساعتی که شب
ها صدايش با
صدای
موتوره
يخچال پهن
می شد....و
نگاه کرد ....نه!...نمی
شد!....وقتش
شده بود!...ديگر
اينجا ماله
او نبود....يا
نه!..او ماله
اينجا نبود....بايد
گم می شد....بايد!......روی
نفسهای
نقاشی شده ی
سفيدش دست
کشيد...جاپايش
را پاک کرد
کمی با خودش
حرف زد...دستی
تکان داد و
رفت!.....مثله
هميشه!!!!!!!!
و با
ماهيان خرد
كاريز... كه
گفت و شنود
جاودانه
شان را...
آوازي
نيست،... و با
زنبور
زريني... كه
جنگل را به
تاراج مي
برد... و
عسلفروش
پير را... مي
پنداشت... كه
باز گشت او
را...
انتظاري مي
كشيد.... و از آ
ن با برگ
آخرين سخن
گفتم... كه
پنجه خشكش...
نو اميدانه...
دستاويزي
مي جست... در
فضائي ... كه
بي رحمانه...
تهي بود... ((احمد
شاملو))
عشق،
حقيقی ترين
حقيقت هاست.
عشق، قانون
ازلی و ابدی
هستی و
بهروزی
جاودانی
است. عشق،
رويای
زيستن، و
روشنايی
زيستن است.
عشق، تنها
پديده
ناميرای
زندگی است.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بهار
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:46
گم می کنم
تا خويشتن
را در تو با
تو ...حيرانم
آيا اين من
خودم هستم و
يا تو...من
کيستم
تصوير
تنهائی و
غربت ...با
غربت من نيز
تنها آشنا
تو...
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: leila
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:45
هيلدا جون
حالا چون
شمايی، يه
کم
ماکارونی
رو بد مزه
درست می کنم
که
انگشتاتو
نخوري.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: Hamid-Hilda
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:45
و با پيچك...
كه بهار
خواب هر
خانه را...
استادانه...
تجيري كرده
بود،... و با
عطش... كه
چهره هر
آبشار كوچك...
از آن... با
چاه... سخن
گفتم،((احمد
شاملو))
و بعد از
رفتن تو
آسمان
چشمهايم
خيس باران
بود. و بعد
از رفتنت
انگار کسی
حس کرد ، من
بی تو تمام
هستی ام از
دست خواهد
رفت . کسی حس
کرد من بی تو
هزاران بار
درهرلحظه
خواهم مرد
وبعد از
رفتنت دريا
چه بعضی کرد
. کسی فهميد
تو نام مرا
از ياد
خواهی برد !
هنوز آشفته
چشمان
زيبای توام
... برگرد
ببين که
سرنوشت من
چه خواهد شد
وبعد از اين
همه طوفان و
وهم وپرسش
وترديد کسی
از پشت قاب
پنجره آرام
وزيبا گفت :
تو هم در
پاسخ اين بی
وفاييها
بگو در راه
عشق
وانتخاب آن
خطا کردم ...
ومن در
حالتی
مابين اشک
وحسرت
وترديد ،
کنار
انتظاری که
بدون پاسخ و
سردست ، ومن
در اوج
پاييزی
ترين
ويرانی يک
دل ، ميان
غصه ای از
جنس بغض
کوچک يک ابر
!!! نميدانم
چرا ، شاید
به رسم عادت
پروانگی
مان ، برای
شادی
وخوشبختی
باغ قشنگ
آرزوهایت
دعاکردم .
غبار آلود
و خسته... از
راه دراز
خويش...
تابستان
پير... چون
فراز آمد...
در سايه گاه
ديوار... به
سنگيني.. .
يله داد... و
كودكان...
شادي كنان...
گرد بر گردش
ايستادند...
تا به رسم
ديرين...
خورجين
كهنه را...
گره بگشايد...
و جيب دامن
ايشان را
همه... از
گوجه سبز و...
سيب سرخ و...
گردوي تازه
بيا كند... پس...
من مرگ
خوشتن را
رازي كردم و...
او را... محرم
رازي؛... و با
او... از مرگ...
من... سخن
گفتم... ((احمد
شاملو))
سلام جودی
جونم...(:خوبی
عزيزم...به
قران من
ديروز
نتونستم
بازم بيام...و
الا می
يومدم...ميلتم
رسيد بهم..تونستی
مشکله
وبلاگتو حل
کنی؟....اینجارو
نگا کن...یه
کم بخندی(:http://beta.xko.cz/danny/EUROPE-ITALY.swf
جودی جان !
من که به بهر
چيزی نگفتم !
يه درد دل
ساده بود !
نکنه
دوباره شما
دختر ها می
خواين دست
به يکی کنين
! ديشب که
پروانه و
واله دست به
يکی کرده
بودن که حال
من رو بگيرن
و موفق هم
شدن ! آقا ما
تسليم !
بچه ها
گوشهاتون
رو بگيريد.....
مونا من
خيلی خيلي
دوستت دارم
دلم براي
اون صداي
ماهيت تنگ
شده ديروز
که باهات
حرف زدم
صداي مونا
بود امروز
زنگ ميزنم
با صداي
ماهي با من
حرف بزن
باشه..... .
مثل اينکه
جودی نمی
خواد يه
کاری به ما
بده، بهتره
برم سراغ
شعر نوشتن.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: Hamid-Hilda
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:39
و چندان كه
قافله در
رسيد و بار
افكند... و به
هر كجا... بر
دشت... از
گيلاس بنان...
آتشي عطر
افشان بر
افروخت،...
با آتشدان
باغ... از مرگ...
من... سخن
گفتم...((احمد
شاملو))
در تو چون
روح گم می
شوم آری پس
از اين ...تا
مرا مثل
خودت دوست
بداری پس از
اين...
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: ياسر
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:38
سلام جودی
جان ! بابا
ما کم
اوردتيم
عزيز ! حالا
من يه چيزی
گفتم ! من
هنوز کلکل
نکرده پيش
تو کم آوردم
! چه برسه به
اينکه
خدائی
نکرده
بخوام با تو
کلکل هم
بکنم ! بابا
ما خيلی
مخلصيم ! بچه
که زدن
نداره (چشمک
) ...ياسر
سلام به
مونا و ياسر
عزيز...بهار
جون من
ماکارونی
می خوام...)):...البته
شوخی می کنم...تازه
ماکارونی
خوردم...آقا
ياسر به
موقعش
شيرينی هم
بهتون می
ديم...انشا
الله با
شيرينی
قبولی فوق
ليسانس با
هم می ديم...
بهار جان !
الهی اون
ماکارونی
از گلوت
پائين نره !
بابا من
دارم از
گرسنگی
ميميرم
اونوقت تو
از
ماکارونی
حرف ميزنی ! (
من خيلی
ماکارونی
دوست دارم ) ... (
شوخی ) ...ياسر
جودی من به
اين خوفی
رفتم نشستم
يه گوشه
دارم غذا مو
می خورم هی
نميگم ننه
ننه من
گشنمه بدم!در
زدن و اين
حرفها مال...هاست
نه من به اين
خوفی!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: leila
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:32
برای
هيلدای
خوشگلم
خودم يه
ماکارونی
درست کنم که
۹ تا انگشتش
هم بخوره،
يکيش بمونه
برای اينکه
بتونه
پيغاماشو
بزنه.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: جودي
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:32
ياسر عزيز
سلام، خوش
اومدي،
ببخشيد
ديشب
تنهاتون
گذاشتم...
راستي يادم
رفت بگم پس
ميخواستي
گوشي رو از
بابا عظيمي
بگيري با من
کلکل کني....
مطمئن باش
کم مياري
واييييييييی
جودی جون من
تو عمرم تا
حالا ظرف
نشستم...اين
که ميگم
طفلک حميد
مهربونم
دلم براشون
می سوزه
الکی نمی گم
که...نميشه
يک کار ديگه
بکنم...يکی
يدونه بودن
هم خيلی بده...نه؟؟؟؟!!!!!.....P:
سلام به
همه و به
جودی ی
نازنین....نه
ستاره می
خواهم نه آن
شبانه ای که
شرش را هزار
باره دوره
ام کردی....نه
معصوميت را
تشنه ام نه
آن صداقت که
چشمانت را
هزار دفعه
با آن تامين
کردی....سوار
همين سرسره
می شوم و تو
همان پايين
بايست....می
خواهم
دوباره بی
تاب شوم....مي
شود؟....
همين بود
آخرين حرفت
ومن بعد از
عبور تلخ
وغمگينت
حريم
چشمهايم را
بروی اشکی
ازجنس غروب
ساکت و
نارنجی
خورشيد
واکردم .
نميدانم
چرا رفتی
نميدانم
چرا!!! شايد
خطا کردم
وتو بی آنکه
فکر غربت
چشمان من
باشی !
نميدانم
کجا؟! تاکی ؟!
برای چه؟ ...
ولی رفتی
وبعد از
رفتنت
باران چه
معصومانه
می باريد
وبعد از
رفتنت رسم
نوازش در
غمی
خاکستری گم
شد و گنجشکی
که هر روز از
کنار پنجره
با مهربانی
دانه برمی
داشت ، تمام
بالهايش
غرق در
اندوه غربت
شد .
سلام ! پس ای
نهار چی شد !
پس اين
عروسی چی شد
! چرا همه هی
دست دست
ميکنن ! بابا
زور باشين
تو رو خدا !
نه جودی
عزیز ناهار
ميده نه
حميد جان و
هيلدای
عزيز
شيرينی
عروسی ميدن !
آخه من
چيکار کنم ؟
من تا کی
بايد صبر
کنم !
روزی که
کمترين
سرود بوسه
است، و هر
انسان برای
هر انسان
برادريست...روزی
که ديگر
درهای خانه
شان را نمی
بندند...قفل،
افسانه ای
است و قلب
برای زندگی
بس است.
تقديم به
حميد
وهيلدای
عزيز شبی از
پشت يک
تنهايی
نمناک
وبارانی ،
تورا
بالهجه
گلهای
نيلوفر صدا
کردم . تمام
شب برای با
طراوت
ماندن باغ
قشنگ
آرزوهايت
دعا کردم .
پس از يک
جستجوی
نقره ای
درکوچه های
آبی احساس
تورا از بين
گلهايی که
در تنهاييم
روييد
باحسرت جدا
کردم و تو
درپاسخ آبی
ترين موج
تمنای دلم
گفتی دلم
حيران و
سرگردان
چشمانيست
رويايی وو
من تنها
برای ديدن
زيبايی آن
چشم ، تو را
در دشتی از
تنهايی و
حسرت رها
کردم .
عشق
دلپذير
ترين جهان
بينی آدمي
ست، آن جهان
بينی نجيب و
جليل، که از
آغاز تاريخ
انسان
تاکنون،
جانهای
شيفته
بسياری،
برای برپا
داشتن
جهانی
شايسته و
بايسته آن،
کوشيدند و
جان باختند.برای...
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: جودي
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:23
ليلا جون
چيه رفتي با
هادي و
هيلدا قاطي
شدي هي تند
تند شعر مي
نويسي بيا
کمک مردم
بابا... الهي
اين همسايه
من جز جيگر
بگيره با
اين يخچال
قراضه اش...
و اما با
توام ، ای
آنکه بی من
مثل من
تنهای
تنهايی . تو
که حتی ، شبی
را هم به
خواب من نمی
آيی ، تو حتی
روزهای تلخ
نامردی
،نگاهت،
التيام
دستهايت را
دريغ از ما
نمی کردی
اه اه اه
اين يخچال
همسايه هم
که حسابي
داره حال
منو ميگيره....
10 تا حرفه اي
بردم از اون
حرفه ايها
که قفل گاو
صندوق باز
ميکنند اما
افاقه نکرد....
با شاه
کليدم باز
نشد.... نمي
دونم چيکار
کنم...
ما به بال
احتياج
داريم ، بال
هاي عشق ، نه
بالهاي
منطق ، منطق
تو را به سمت
پايين مي
كشد . منطق
تابع قانون
جاذبه است .
عشق تو را به
سوي ستاره
ها مي برد ...
درختان
عاشق زمين
اند و زمين
عاشق
درختان .
پرندگان
عاشق
درختانند و
درختان
عاشق
پرندگان .
زمين عاشق
آسمان است و
آسمان عاشق
زمين . سراسر
هستي در
اقيانوس
عظيم عشق به
سر مي برد .
بگذار عشق
نيايش تو
باشد ،
بگذار عشق
عبادت تو
باشد ...
چون قايق
شکسته ز
توفانم،
ساحل مرا به
خويش نمی
خواند.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: leila
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:13
ای مهربان
من، من دوست
دارمت، چون
سبزه های
دشت، چون
برگ سبز رنگ
درختان
نارون.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: Hamid-Hilda
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:12
بر بستر
سبزه ها
خفته ايم/ با
يقين سنگ/ بر
بستر سبزه
ها با عشق
پيوند
نهاده ايم/ و
با اميدي بي
شكست/ از
بستر سبزه
ها/ با عشقي
به يقين سنگ
برخاسته
ايم/ ((احمد
شاملو))
كسي ما را
نمي پرسد/كسي
ما را نمي
جويد/كسي
تنهايي ما
را نمي گريد/دلم
در حسرت يك
دست/دلم در
حسرت يك
دوست/دلم در
حسرت يك بي
رياي
مهربان
مانده است/كدامين
يار ما را مي
برد تا
انتهاي باغ
باراني...
خوب بچهها
در يخچال
جودی که باز
نميشه ،
هادی هم از
صبح هی
دوروبر
يخچاله فکر
کنم هنوز
موفق نشده
که نتيجه
بگيره . من
هم که الان
به حالت غش
دارم اينها
رو می نويسم
،پس ميرم يه
فکری به حال
خودم بکنم ..
بچههای
خوبی باشيد
تا من
برگردم ..
لوووووووول
جودی بابا
مهمون داری
ميخوای
گشنه پلو
بدی...خانمی
واقعا خسته
نباشی اگه
خواستی
ناهار رو
بکشی صدام
کن کمکت
ميکنم
عريزم خيلی
دوست دارم
اينم برای
رفع خستگي«
بوس» جودی
جون بگيرش
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: Hamid-Hilda
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 13:1
درها به
طنين هاي تو
واكردم / هر
تكه را جايي
افكندم پر
كردم هستي ز
نگاه/ بر لب
مردابي
پاره لبخند
تو بر روي
لجن ديدم
رفتم به
نماز/ در بن
خاري ياد تو
پنهان بود
برچيدم
پاشيدم به
جهان/ بر سيم
درختان زدم
آهنگ ز خود
روييدن و به
خود گستردن/
و شياريدم
شب يك دست
نيايش
افشاندم
دانه راز و
شكستم آويز
فريب/ و
دويدم
تاهيچ و
دويدم
تاچهره مرگ
تاهسته هوش /
و فتادم بر
صخره درد از
شبنم ديدار
تو تر شد
انگشتم
لرزيدم/
وزشي مي رفت
از دامنه اي
گامي همره
او رفتم/ ته
تاريكي تكه
خورشيدي
ديدم خوردم
وز خود رفتم
و رها بودم((سهراب
سپهری))
چشم الان
زنگ ميزنم
ناهار
برامو
بيارن....
مژده
کجائي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ببين حالا
که پيدات
کردم بايد
قول بدي تند
تند بهم سر
بزني...
راستي از
تنهاي تنها
چه
خبر؟؟؟؟؟
من نگويم
كه به درد دل
من گوش كنيد/بهتر
آن است كه
اين قصه
فراموش
كنيد/عاشقان
را بگذاريد
بنالند همه/مصلحت
نيست كه اين
زمزمه
خاموش كنيد/سخن
سوختگان
طرح جنون مي
ريزد/عاقلان،گفته
عشاق
فراموش
كنيد.((معيني
كرمانشاهي))