به
آفتاب
سلامي
دوباره
خواهم داد
به جويبار
كه در من
جاري بود
به ابرها كه
فكرهاي
طويلم
بودند
به رشد
دردناك
سپيدارهاي
باغ كه با من
از فصل هاي
خشك گذر مي
كردند
به دسته هاي
كلاغان
كه عطر
مزرعه هاي
شبانه را
براي من به
هديه مي
آورند
به مادرم كه
در آئينه
زندگي مي
كرد و شكل
پيري من بود
و به زمين،
كه شهوت
تكرار من،
درون
ملتهبش را
از تخمه هاي
سبط مي
انباشت-
سلامي،
دوباره
خواهم داد
مي آيم، مي
آيم، مي آيم
و آستانه پر
از عشق مي
شود
و من در
آستانه به
آنها كه
دوست مي
دارند
و دختري كه
هنوز آنجا،
در آستانه
پر عشق
ايستاده،
سلامي
دوباره
خواهد داد………….
پيامهاى
زير براى
يادداشت شما
ارسال شدهاند:
نويسنده: سلام
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 12:53
سلام
دوستان
همگی
خوبيدمنم
اومدم
اينجا به
جودی جون
تبريک بگم
اميدارم
موفق باشی
خانمی من
صحفه بعدی
منتظرم
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: گل
من
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 12:50
من درد
تورا زدست
آسان ندهم ..
دل برنکنم
زدوست تا
جان ندهم ..
از دوست به
يادگار
دردی دارم ...
کان درد به
صد هزار
درمان ندهم
...
هادی
عزيز موضوع
مهمی نيست .
اگر
پيغامها رو
بخونی
متوجه
ميشيد . از
غافلگيری
من شروع شد
که ليلا
درمورد شما
خبرداشت و
گفت که هادی
توضيح ميده
و جودی هم يه
خورده من و
در جريان
گذاشت ..
همين .
خواستم
ببينم که
خودت هيچی
نمی خواهی
بگی ؟ اين
بود همه
ماجراهای
مهمونی
جودی که
معلوم نيست
ناهار می
خواد بهمون
چی بده ؟؟؟
سلام به
جودی نازم...خسته
نباشيد
خانومی ...نبينم
غمگين باشی...خودم
کنارت هستم...سلامی
هم دارم به
هادی عزيز.بهار
جون.گل من .
حامد.مهتاب///صادق.ليلا.سميرا.
و مريم...دوستتون
دارم...
اينم
براي خودم....
نارضايتي
ها مانند
برآمدگيهاي
جاده
هستند،
آنها سرعت
تو را کمي کم
مي کنند اما
تو بعد از
آن، از جادة
نرم لذت مي
بري. روي
برآمدگيها
زياد نمان،
حرکن کن!
وقتي از
اينکه آنچه
را مي
خواستي
بدست
نياوردي
افسرده اي،
فقط محکم
بنشين و شاد
باش، چون
خداوند در
فکر دادن
چيز بهتري
به تو مي
باشد.
جودي
اين براي تو
ست : طعنهي
خلق و جفاي
فلك و جور
رقيب... جمله
هيچند، اگر
يار موافق
باشد ...مي
تونيد يكي
دوساعت از
شر من راحت
بشيد ولي
قول ميدم كه
زياد طول
نكشه ...باز
مي آيم!!!!
سلام چو
بوي خو ش
آشنائي ...راستي
ليلا خانم
جان كجائي
يعني كجاي
كاري من چون
دير باورم !
به اين زودي
ها گول نمي
خورم :
خودمونيما
دست كمي هم
از حادثه
نداري!
خواهي ديد
كه اشتباه
نمي كنم!
تازه هر چه
جديد تر
عزيزتر!!!!!!!!!!!!
جودی
خانم :رفتم
خوندم ولی
فکر می کنم
بچه ها قصد
شوخی
داشتند! يه
مطلب ديگه:
تا حالا
هيچکدوم از
مهمونيها
مثل مهمونی
تو اينقدر
با حال
نبوده
حداقل به من
يکی که خيلی
خوش گذشت
نمی دونی از
در و يوار
بالا می
رفتم که
بيام تو!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: هادی
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 12:22
در هوای
کوی تو پر می
زنم ....من به
عشق رويت
اين در
ميزنم .....مهر
تو در سينه
پنهان کرده
ام ....ماه تو
آيينه جان
کرده ام
جودی
جان مثل
اينکه
حسابی از
دستم
ناراحتی
ولی باور کن
ديروز نمی
تونستم
بيام .... حالا
اگه دوست
داری بگذار
به حساب بی
معرفتی و بی
وفايی ...
چميدونم هر
چی که خودت
ميگی ..... فعلا
خداحافظ
همه
حامد
جان
ببخشيد،
ميلت رو
خوندم حتما
جواب ميدم...
من
چهارشنبه و
شنبه کلاسم
رو کنسل
کردم به
خاطر اينکه
مثلا
مهموني
دارم اما
دريغ از يه
نفر.... بستني
هم ميل
ندارم....
جودی
جان از دست
منم ؟؟؟؟ تو
که بايد
بدونی
ديروز کجا
بودم ....
ديروز اصلا
فرصت نکردم
بيام ... روی
جريان
باشگاه ... به
دل نگير
خانومی ...
بازم يه
بستنی
مهمون من ...
به همون
حساب قبلی
گل من
ليلا جون و
هادي عزيز
با هم يکجا
کار ميکنند...
راستي من
ليلا رو
ديدم، خيلي
زحمت
کشيدند و
براي من به
مناسبت
تولدم يه
دسته گل
آوردند که
خيلي زيبا
بود و البته
هادي عزيز
زحمت
کشيدند و يک
ديوان حافظ
بسيار زيبا
براي من
فرستادند....
سلام
ليلای عزيز
، ببخشيد
شما از کجا
می دونين که
هادی کجاست
؟ جودی خوبم
اگه باهاش
تونيستی
تماسی
بگيری سلام
من و بهش
برسون ..
نازی همش به
قول خودش
دنبال يه
لقمه نون
بود ...
خواب
رويای
فراموشيهاست!
خواب را
دريابم، که
در آن دولت
خاموشيهاست.
من شکوفايی
گلهای
اميدم را در
روياها می
بينم، و
ندايی که به
من می گويد:
گر چه شب
تاريک است
دل قوی دار،
سحر نزديک
است.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: حامد...
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 12:2
جودی
جان ...
داشتيم ؟ .....
من کی گفتم
نمی تونم ...
فقط تا حالا
از پيغامها
کپی نگرفتم
و تجربه ای
ندارم ...... بگو
عمو صادق
بفرسته به
ميلم با
کمال ميل
اينکار رو
برات ميکنم .
چندبار
اميد بستي و
دام بر
نهادي تا
دستي ياري
دهنده،
کلامي
مهرآميز،
نوازشي يا
گوشي شنوا
به چنگ آري،
چند بار
دامت را تهي
يافتي، از
پاي منشين،
آماده شو که
ديگر بار و
ديگر بار
دام باز
گستري.........
حامدعزيز،
بله وبلاگ
خودم ديگه
فکر نميکنم
مشکلي
داشته باشه
فقط چون
اينجا شروع
شد ميخوام
همينجا
تموم بشه و
اينکه يه
خواهش عمو
صادق براي
من از اين
صفحه ها کپي
کرده که
بزارم تو
وبلاگ خودم
داشت برام
مي فرستاد
قطع ميشد
ممکنه
خواهش کنم
اينبار هم
زحمت بکشي و
اينها رو
براي من
بزاري تو
وبلاگم
البته اگر
مزاحم
نميشم و
زحمتي نيست...
جودی
عزيز و
خوشگلم من
چيزی رو به
دل نگرفتم،
فقط از روز
چهارشنبه
تا ساعت ۱۰
امروز از
همه جا بی
خبر بودم.
انتظار شما
از دوستان
هم به جا
بوده
بالاخره ما
هممون بايد
وظيفمونو
انجام می
داديم.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: حامد...
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 11:54
در سينه
ام آهيست ،
کی فرياد
خواهد شد
خدا داند .......
پس از
سفرهاي
بسيار و
عبور از
فراز و فرود
امواج اين
درياي
طوفان خيز
بر آنم که در
کنار تو
لنگر
افکنم،
بادبان
برچينم،
پارو
وانهم،
سکان رها
کنم، به
خلقت
لنگرگاهت
در آيم و در
کنارت پهلو
گيرم،
آغوشت را
باز کن،
استواري
امن زمين را
زير پاي
خويش...
چشمهای
تو به من می
بخشد، شور
عشق و مستي،
و تو چون
مصرع شعری
زيبا، سطر
برجسته ای
از زندگی من
هستی.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بهار
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 11:40
باز
کردم پنجره
را اما فقط
صدای پای
حادثه می
آمد!...سلام
ليلا خانم
يا شما
جديدی يا من
نمی دانم
البته فکر
نکنم فرقی
داشته باشد
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: مهتاب
-///صادق
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 11:40
بوي ياس
صحرا مي داد
امروز /نگاه
تو/خيابان
امروز پر از
ياس بود/ از
روح ياس چه
آهسته مي
گذشتيم/ودر
گوش ياس / چه
آهسته مي
خوانديم///
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: leila
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 11:38
من به
خود می گويم:
چه کسی باور
کرد، جنگل
جان مرا آتش
عشق تو
خاکستر
کرد؟
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: samira
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 11:38
من خسته
ام ..خسته از
آينه، از
آدمي، از
آسمان! ..مگر
تحمل يک
پرنده کوچک
خانه زاد ..يک
پرنده
جامانده از
فوج باران
خورده بي
بازگشت ...تا
کجايِ
آسمانِ
تمامِ
روياهاست؟
...من بريده
ام ......حالا هي
بگو برو
خانه چراغ
بياور! ..."چراغ
ما هم در
همين خانه
شکسته است"
...دروغ
ميگويم؟...هي
دوست داناي
من! ...فقط بگو
کي وقتِ
رفتن فرا
خواهد
رسيد؟ ....؛حوشحالم
که مهمونی
هنوز ادامه
داره .. خوب و
خوش باشید ..سمیرا
خانوم!!
تو مي
تواني/درمن
بنگري/ومن/مي
توانم نگاه
تورا /كنار
قفس
قناريها
بگذارم/ تو
مي تواني
زير عبور
پنهان درخت/رنگ
هاي تازه
بيابي/و من
مي توانم/
بالهاي
جوهري
پروانه را
در احساس تو
رها كنم/تو
مي تواني/
تجديد
ميلاد خاك
را در لايه
آبي بهار
طرح زني/ومن
مي توانم/ در
انبوهي
هياهوي فضا
دانه و بهار
را بخوانم/تو
مي تواني/
زيباترين
جنون آدمي
را در هرم
عشق تنفس
كني/و من مي
توانم/ زير
خواب سبك
قلب تو/ زير
نور
دستهايت /
چارتاق/
درهاي كوچه
را باز كنم///
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بهار
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 11:22
اينجا
چه
خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بهار
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 11:20
سلام
جودي جون ،
خوبي ؟ خوشي
؟ببخشيد
اگه از
پنجره
اومدم تو!