بادها
در گذرند
بايد عاشق
شد و خواند،
بايد
انديشه
كنان پنجره
را بست و
نشست.
پشت ديوار
كسي مي گذرد
مي خواند
بايد عاشق
شد و رفت.
چه
بيابانهائي
در پيش
رهگذر خسته
به شب مي
نگرد، مي
گويد: چه
بيابانهائي
بايد رفت
بايد از
كوچه گريخت
پشت اين
پنجره ها
مرداني مي
ميرند، و
زناني ديگر
به حكايت ها
دل مي سپرند.
پشت ديوار
كسي
درياواري
بيدار به
زنان مي
نگريست چه
زناني ديگر
به حكايت ها
دل مي سپرند.
باد را مي
نوشند و
براي تو
براي تو و
باد آبهائي
ديگر در
گذرست بايد
اين ساعت
انديشه
كنان مي
گويم.
رفت و از
ساعت
ديواري
پرسيد و
شنيد و شب و
ساعت
ديواري و
ماه به
انديشه
كنان مي
گويند.
بايد عاشق
شد و ماند
بايد اين
پنجره را
بست و نشست.
پشت ديوار
كسي مي
گذرذ، مي
خواند
بايد عاشق
شد و رفت
بادها در
گذرند…………
عمو صادق
عزيزم، چشم
همين الان
صفحه رو عوض
ميکنم چون
من زياد
وارد نيستم
براي حامد
يا علي ميل
بزنيد که
اونها برام
جايگزينش
کنن تو وبم.....
عمو صادق من
اميدوارم
بتونم محبت
شما رو
جبران کنم...
خيلی خوب
خانومی ...
شايد مشکلی
داشتن .. به
خودت بگو ..
من وظيفه ام
رو انجام
دادم ... من
خوشحالم که
هم مهمانی
رفتم .. هم تو
مهمانی
پذيراييم
خوب بوده ..
فکر بقيه اش
رو نکن ..خانوم
گلی ....... چراغ
خونه ات
هميشه روشن
ببين پريا
جون وقتي
مهموني
داري دلت مي
خواد همه
بيان
مهمونيت
درسته اونم
دوستات که
يکساله
باهاشوني و
ازشون
انتظار
داري، وقتي
مهموني
اونها بود
من هر طوري
بود خودمو
مي رسوندم(
اصلا نمي
خوام منت
بزارم يا
گله کنم) خدا
منو نبخشه
فقط دلم پره
از ديشب بغض
داره خفم
ميکنه، هر
کاري ميکنم
نمي تونم
جلوي
اشکامو
بگيرم.... چون
انتظار
نداشتم يه
سر کوچولو
هم نزنند....
مي دوني
شايدم من
خيلي
انتظارم
بالاست اما
آدم از
دوستاش
انتظار
داره که به
يادش باشن...
ديشب دلم
شکست...
اگر تو باز
نگردي...
نهال هاي
جوان اسير
گلدان را...
کدام دست
نوازشگر آب
خواهد داد...
چه کس به جاي
تو آن پرده
هاي توري را...
به پشت
پنجره ها
پيچ و تاب
خواهد داد...
ساناز،
ساقي،
شهرغم،
غزاله، م.ن،
حامد،
سميرا ع
تنها،
قاصدک،
احسان جان،
آرامش،م.شيدا،
هدي و خيلي
هاي ديگه که
من براشون
ميل زدم که
بابا بياين
مهموني منو
تنهاي تنها
گذاشتند...
ديروز عصر
به بعد
اينجا کسي
نبود....خودم
تنها بودم
بدون مهمون
سلام به
جودی نازم و
همه دوستان
خوبم. جودی
جان ببخش که
دير کردم.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: جودي
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 10:51
در يخچال
همسايه قفل
شده چون اين
سايت
شيرميشن که
همه ي عکسها
رو گذاشتم
اونجا باز
نميشه...
خونه خودم
نمي دونم
براش چه
اتفاقي
افتاده فقط
زماني که
پرشين بلاگ
ريخته بود
بهم اونم
ديگه قابل
استفاده
نبود بعد
عمو صادق
اينجا رو
بهم اجاره
دارد... در
مورد
مهموني
کاشکي
امروز
تمديد نمي
شد اما بابا
عظيمي
خواستند من
ديگه نمي
خواستم
ادامه بدم
نذاريد از
بي معرفتي
ها بگم که
بازم الان
اشکم در
مياد البته
من تو 2 صفحه
قبل توضيح
دادم.... مي
دوني پريا
خيلي بهم کم
لطفي شد
خيلي ها
يادشون
رفته بود که
من مهموني
دارم
گر تو باز
نگردي...
کبوتران
محبت
کبوتران
جوان را...
شهاب ثاقب
دستان مرگ
خواهد زد...
اگر تو باز
نگردي... به
طفل ساده
خواهر... که
نام خوب ترا...
ز نام مادر
خودبيشتر
صدا زده است...
چگونه با چه
زباني به او
توانم گفت...
که بر نمي
گردي... و او
روي توهرگز
نديده در
عمرش... دگر
براي هميشه
ترا نخواهد
ديد... و نام
خوب تو در
ذهن کودک
معصوم...
تصوري ست
هميشه...
هميشه بي
تصوير...
هميشه بي
تعبير...
براي تو و
خويش
چشماني
آرزو مي کنم
که چراغها و
نشانه ها را
در
ظلماتمان
ببيند،
گوشي که
صداها و
شناسه ها را
بي هوشيمان
بشنود،
براي تو و
خويش روحي
که اين همه
را در خود
گيرد و
بپذيرد و
زباني که در
صداقت خود
ما از
خاموشي
خويش بيرون
کشد و
بگذارد از
آن چيزها که
در بندمان
کشيده است
سخن بگوئيم....
هادي عزيز
ممنونم از
اينکه
دوباره
زحمت کشيدي
و به مهموني
من اومدي هر
چند از بابا
عظيمي
خواسته
بودم کنسلش
کنه اما
موافقت
نکرد به هر
حال از
محبتتون
ممنونم و
اميدوارم
بتونم در
مهموني
بعدي شما
جبران کنم....
سلام جودی
عزيز ... خسته
نباشی .. وای
گرمه شربت
داری؟!! ؛؛؛
اگر تو باز
نگردي..
قناريان
قفس قاريان
غمگين را...
که آب خواهد
داد؟... که
دانه خواهد
داد؟... اگر
تو
بازنگردي...
بهار رفته ...
دراين دشت
برنمي گردد...
به روي شاخه
گل غنچه اي
نمي خندد... و
آن درخت
خزان ديده
تور سبزش را...
به سر نمي
بندد...
واژه هاي
من تكرار
پائيزند و
درد... فرصتي
باقي
نمانده تا
غروب تلخ و
زرد... با
توام، تو،
اي اهورائي
تر از عشق و
درخت... هيچ
مي داني كه
دل دور از
غزلهايت چه
كرد
جودی خوبم
من هم ازت
خیلی
ممنونم ، من
يک ساعت
کاردارم
ميرم و
برميگردم ،
انگار
امروز من
فقط مهمونت
هستم ..خداکنه
که هادی هم
بیاد چند
وقتی میشه
که ازش خبری
نیست ، خودت
که میدونی
من شعرهای
هادی رو
دوست دارم ...
فعلا
تاساعتی
ديگر،
بدرود....
دلتنگيهاي
آدمي را باد
ترانه اي مي
خواند،
روياهايش
را آسمان
پرستاره
ناديده مي
گيرد و هر
دانه برفي
به اشکي
نريخته مي
ماند، سکوت
سرشاز
ازسخنان
ناگفته
است، از
حرکات
ناکرده،
اعتراف به
عشقهاي
نهان و
شگفتيهاي
بر زبان
نيامده، در
اين سکوت
حقيقت ما
نهفته است،
حقيقت تو و
من
گلم،
ميلتو
خوندم
عزيزم، من
فداي
مهربونيت
بشم عزيزم،
خانومي
خيلي ماهي،
من از صميم
قلب برات
دعا ميکنم و
آرزومند
روزهاي
قشنگ در
زندگي برات
هستم...
راستي
خودتو دار
نزني من
ديگه خيلي
تنهاتر
ميشم ....
اشکالی
نداره
عزيزم . فکر
ميکنم که
آنقدر
مهربون
باشی و قلبت
بزرگ باشه
که اين
کوتاهی ها
رو بتونی
جدی نگيری .
اين نيز
ميگذرد .... من
هم دلم برات
تنگ ميشه،
همش منتظر
هستم يه
خبری ازت
بگيرم ( جدی
ميگم به جون
صمد آقا)جودی
جونم يه ميل
هم برات زدم
.به خاطر
همين جوابم
دير شد.
ناقلا زود
در گوشم حرف
بزن ببينم
چه خبر؟
شيطون بلا
بگو ببينيم
حالا شيری
يا روباه....
می دونم تو
شيری... ولی
گل من بزار
يه چيزی بگم
اولها
احساسی بهت
نداشتم اما
حالا خيلی
دوستت دارم
و تند تند
دلم برات
تنگ ميشه....
گل من
جونم، دلم
خيلي
گرفته، از
ديشب تا
حالا خيلي
غمگينم،
اصلا نمي
تونم جلوي
اشکامو
بگيرم اگه
الان يه
غريبه بياد
ميگه اين
ديگه چقدر
بچه است اما
تو اگه جاي
من بودي و
دوستات
باهات اين
رفتار رو مي
کردند چکار
ميکردي.... مي
دوني خيلي
از بچه ها
نيومدند....
خيلي تنها
بودم وقتي
منتظر باشي
و انتظارت
بيهوده
باشه.... فقط
اينو ميگم
دلم شکسته....
آخجون.. پس
امروز يه
مهمونی
افتاديم .
جودی جونم
تازگيها چه
خبر شده .
اين
اشکالات
مال چيه ؟
وبلاگت چی
شده ؟ راستی
هديه حامد
رو ديدم .
قشنگ بود
بازهم
تبريک ميگم .
خبرهای
خودم رو
يواشکی در
گوشت ميگم (ميل
ميزنم ) ...
برام بگو
ازدست کی
ديروز
دلگير شده
بودی تا
بريم و يه
خورده
گردگيری
کنيم ...
سلام به
جودي عزيزم *
ديروز من
بدشانسي
آوردم و
نتونستم
توي
مهمونيت
شركت كنم .
يعني به طور
كل وارد
اينترنت
نمي تونستم
بشم . امروز
كه
پيغامهارو
خوندم آقاي
عظيمي
ميگفت كه تا
امروز
تمديد شده (درسته؟؟؟).
واقعا
ديروز جاي
من خالي بود
انگار همه
اومده
بودند.توهم
خسته نباشي
عزيزم ...
به خورشيد
بگو از تمام
سلسله روز
بيرون رود ...
رندان به
تماشای شب
عادت کرده
اند . ومست و
پريشان از
در حضور ماه
می نشينند
وجام در پی
جام .
ميخواهند
که شب را
پايانی
نباشد ... /
بابا و شيدا
///////مهرداد
اينجا چه
خبره بله
ميدونم ولی
من بی وفا
نيستم . چاکر
ومخلص همه
دوستان گل
کاشتيد
بلاخره خدا
رو شکر مثل
مهمونی ما
قمر در عقرب
نشد و بچه ها
تونستند
مطلب
بنويسند
باعث
خوشحالی من
شد . بابا و
شيدا //////
ياسر عزيز
و ديگر
دوستان تا
فردا عصر
خدانگهدار///مي
خروشد دريا.
هيچكس نيست
به ساحل
دريا. لكه اي
نيست به
دريا تاريك
كه شود قايق
اگر آيد
نزديك.
مانده بر
ساحل قايقي
ريخته شب بر
سر او ،
پيكرش را ز
رهي نا روشن
برده در
تلخي ادراك
فرو. هيچكس
نيست كه آيد
از راه و به
آب افكندش. و
دير وقت كه
هر كوهه آب
حرف با گوش
نهان مي
زندش، موجي
آشفته فرا
مي رسد از
راه كه گويد
با ما قصه يك
شب طوفاني
را. رفته بود
آن شب ماهي
گير تا
بگيرد از آب
آنچه
پيوندي
داشت. با
خيالي در
خواب صبح آن
شب ، كه به
دريا موجي
تن نمي كوفت
به موجي
ديگر ، چشم
ماهي گيران
ديد قايقي
را به ره آب
كه داشت بر
لب از حادثه
تلخ شب پيش
خبر. پس
كشاندند
سوي ساحل
خواب آلودش
به همان جاي
كه هست در
همين لحظه
غمناك بجا و
به نزديكي
او مي خروشد
دريا وز ره
دور فرا مي
رسد آن موج
كه مي گويد
باز از شب
طوفاني
داستاني نه
دراز././/
من با
چندين دليل
مخالف طرح
اخری علی
اقا هستم
ودليل هم
دارم چون
قبلا نظر
خواهی کردم
ودليلش را
بعدا
مينويسم.....اينهم
جواب ياسر
عزيز......بابا
وشيدا...اگه
اجازه
ميدهيد
مرخص شم
خب //منم با
شما تقريبا
موافقم داش
ياسر عزيز و
اينکه اقای
عظيمی هرچی
شما و
دوستان (روابط
عمومی)بگيد
اجرا
ميکنيم//ولی
من يه
پيشنهاد
کلی داشتم
رو ی تاريخ
جشن //چرا
شنبه؟؟؟شب
جمعه(پنجشنبه
شب() بهتر
نيست؟؟؟؟؟ياسر
عزيز
خدانگهدارت
آقای
عظيمی ! مگه
ما توی
وبلاگ ها
چيکار
ميکنيم ؟! به
نظر من
نيازی به
عوض کردن
زمان
برگزاری
جشن نيست !
چون معمولا
جشنهای ما
فقط از نظر
اسم به جشن
شبيه هست و
معمولا بچه
ها از غم و
غصه ها و درد
دلهاشون
مينويسن !
بعله علی
اقا فردا
جشن ادامه
دارد با
سرعت هرچه
تمام تر وهر
وقت شما
ديديد من
نوشتم
اخرين
دقايق يعنی
تمام پسر
خوبم يادت
باشه همه را
فردا دعوت
کن...البته
جودی عزيز
فردا تا
ساعت ۴ عصر
سر کار هست
ولی بعدش
ميايد تو
وبلاکش.......بابا
وشيدا
راستی
شنبه اينده
که مهمانی
هست وبلاک
صادق ..عرض
شود مصادف
هست با
شهادت حضرت
فاطمه (س)...چه
بايد کرد
نظری داريد
شما..اگه يک
روز عقب
بيافتد چه
ميشود؟........بابا
وشيدا
علی جان !
مخالفم ! چون
تمام قشنگی
اين جشنها
به اينه که
توی وبلاگ
بچه ها
برگزار
ميشه ! اگه
بحث ياهو
بياد وسط و
ياهو جای
پرشين رو
بگيره ديگه
بايد قيد
همه وبلاگ
ها رو بزنيم
! و همه
وبلاگ ها از
فعاليت مي
افتن ! البته
اين نظر منه
! که شايد
خيلی درست
نباشه ! تو
اين نظر
خواهی رو هم
از بقيه
بکنن ببين
اونها چی
ميگن !
علی اقا
منهم
موافقم با
کار شما
بشرطی که
دوستان شما
در هيئت
مديره
موافق
باشند و در
مهمانی
بعدی در
وبلاک صادق(گيلاس)
منظورم عمو
و دخی ..طرح
شما به
نظرخواهی
گذاشته شود.......بابا
وشيدا
ببخشيد من
جواب علی
اقا را
ندادم منهم
موافقم به
شرط انکه
نظر اقای
عظيمی
تامين گردد
چون ايشان
هدفش اضافه
کردن
دوستان
جديد در
وبلاکها
هست به هر
حال علی اقا
تشکر ميکنم
وبازهم از
همه
خداحافظی
ميکنم........پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: ياسر
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 2:52
خوب ! من هم
تا ۵ دقيقه
ديگه صبر
ميکنم ! اگه
بابا عظيمی
عزيز
نيومدن من
هم از خدمت
علی آقای گل
و فعال مرخص
ميشم .
عزيزان با
اجازه منهم
مرخص ميشوم
شب همگی
بخير تا
فرداشب
ساعت ۱۲ به
قول بابا
عظيمی
اخرين
دقايقوتا ۵
دقيقه ديگر
فقط
ميخوانم
نوشته های
شما را شب به
خير......پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: علی/میترا
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 2:47
خدانگهدار
واله عزيز
حتمآ روی
اون چيزی که
شما گفتيد
تحقيق
ميکنم///پروانه
خانوم شما
نظرتون
نميگيد تا
اقای عظيمی
هم تشريف
ميارن
به نظر من
پيشنهاد
خوبيه !
البته باید
قبل از هر
مهمونی
شناسه رو به
همه بچه های
آشنا میل زد
! البته !
شاید خود
همون شناسه
هم برای هکر
ها قابل
دسترس باشه !
آخ ! دلم لک
زده واسه يه
مشاعره !
راستی
پروانه جان !
اگه وقت
کردی جواب
ميلی رو که
من ۲ ماه پيش
برات
فرستادم و
چند بار
ديگه هم ازت
خواستم که
جوابش رو
بهم بدی رو
بهم بده ! من
هنوز
منتظرم !
بابا عظيمی
ميدونن !
يکی درد و
يکی درمون
پسندد==يکی
وصل و يکی
هجرون
پسندد==مو از
درمون و درد
و وصل و
هجرون==
پسندم انچه
را جانون
پسندد......پروانه
....تا ۵ دقيقه
ديگرهستم
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: علی/میترا
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 2:35
مثلا من
ميام از
ساعت۱۲شب
جمعه تا
۱۲شب شنبه
وبلاگ رو
بصورت
خصوصی در
ميارم يعنی
هرکی
ميخواد
وارد اون وب
بشه بايست
يک شناسه
داشته باشه
در غير اين
صورت کسی
نمیتونه
وارد بشه
ولی خوبیش
اینه که
نميشه اون
وب رو در اون
ساعات خراب
کرد از امدن
غريبه ها هم
جلوگيری
ميشه//البته
من اين
پيشنهاد رو
دادم که اگر
موافقيد من
با جديت
بيشتری
کارم رو اين
برنامه
انجام بدم////////////////فروغ:"
گفتم که
بانگ هستی
خود باشم,
اما دريغ و
درد که زن
بودم..."
علی اقا من
نظر همه بچه
ها راقبول
دارم و اما
نميدانم در
مورد خصوصی
يعنی چی
لطفا توضيح
دهيد؟....ياسر
جان حيف که
تا چند
دقيقه ديگر
ميروم
وگرنه شروع
ميکردم به
مشاعره........پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: ياسر
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 2:33
بابا
عظيمی ! باز
هم که رفتين
! من که ديگه
اسمی از
جايزه
نيوردم !
اصلا چائی
هم نميخوام !
تو رو خدا
برگردين ! (
شوخی )
آقا دست من
بالاست !
تسليم ! کيش
و مات شدم !
اصلا
پروانه هم
با شماست !
همتون
ريختين سر
من فلک زده !
تا خوردم
کتکم زدين !
آخ ! خلاصه
من تسليمم !
گردن من از
مو باريکتر !
( شوخی )
پروانه
جان ! من که
خودم هميشه
معتقدم که
بدون اخلاص
هستم ولی
رسم بزرگی
اينه که
آدمهای بدی
مثل من رو هم
تحويل
بگيری ! تازه
! ما گله ای
نداريم ! ما
کلی هم
مخلصيم
بزار واله
جان من جواب
کلی بدهم به
ياسر.....در
درگه ما
دوستی
يکدله کن==هرچيز
که غير ماست
ان را پله کن==يک
صبح با خلاص
بيا بر در ما==گر
کار تو
برنيايد
گله کن.........پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: ياسر
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 2:23
بابا
پروانه جان !
اين واله با
جودی دست به
يکی کردن
امشب حال من
رو بگيرن !
فدات شم
پروانه جون...
من و جودی و
ساناز
نداريم..
البته
نميدونم
برای ساناز
چه مشکلی
پيش اومد که
نيومده..
الان که دير
وقته
نميتونم
تماس بگيرم
اما فردا
حتما تماس
ميگيرم
بابا
عظيمی عزيز !
من فکر کنم
تا نيم ساعت
ديگه باشم ! ...
واله عزيز !
مهمونی های
ديگه که ۱۰۰
ساعت نيست !
۲۴ ساعته !
من هم نميگم
صاحبخونه
تمام ۲۴
ساعت رو
آنلاين
باشه ! ميگم
حضور مستمر
و پی در پی
در مهمونيش
داشته باشه
و يه جوری
نباشه که
عدم حضورش
حالت غيبت
داشته باشه !
راستی ! تو
چرا اينقدر
امشب به من
ضد حال
ميزنی ؟ (
شوخی )
بازا بازا
هر انچه
هستی بازا==گر
کافر و گبر و
بت پرستی
بازا==اين
درگه ما
درگه
نوميدی
نيست==صدبار
اگر توبه
شکستی بازا.....بابا
عظيمی من تا
۲۰ دقيقه
ديگر هستم......پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: ياسر
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 2:17
بابا
عظيمی عزيز !
وقتی آدم
بدون پسرش
چائی بخوره
نتيجش همين
ميشه ديگه !
به جای
يکساعت
مينويسه
يکشاعت ! به
جای من هم
چائی
بخورين تا
ديگه چيزی
رو غلظی
ننويسين !
آقا ما خيلی
مخلصيما !
ناراحت
نشينا ! من
امروز يه
خورده شوخ و
بی ادب شدم !
ياسر جان
در روز چهار
شنبه بخاطر
تولد جودی
جون جشن
برگزار شد و
تا حالا
ادامه داره
و قرار تا
فردا هم
ادامه
داشته باشه
يعنی بيش از
۱۰۰ ساعت..
يعنی شما
ميگين اصلا
صاحبخونه
استراحت
نکنه حتی
مهمون ها هم
نيستن
باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
حالا فکر
کنم فقط منو
واله و
پروانه و
ياسر
مونديم
نميدانم
علی اقا مرد
نيمه شب کجا
رفت من
خواهش
ميکنم
بنويسيد تا
چه موقع در
اينجا
هستيد.....جواب
بدهيد.....جواب.......بابا
وشيدا
دوستان
ببخشيد دير
به دير
مينويسم
بخواطر اين
سيستم جديد
که ساعات
ديدن از
وبلاگ رو کم
و کنترل
ميکنه دارم
کار ميکنم
يکم سيستمم
کند و قاتی
شده//////ريخته
سرخ غروب
جابجا بر سر
سنگ. كوه
خاموش است.
مي خروشد
رود. مانده
در دامن دشت
خرمني رنگ
كبود. سايه
آميخته با
سايه. سنگ با
سنگ گرفته
پيوند. روز
فرسوده به
ره مي گذرد.
جلوه گر
آمده در
چشمانش نقش
اندوه پي يك
لبخند. جغد
بر كنگره ها
مي خواند.
لاشخورها،
سنگين، از
هوا، تك تك ،
آيند فرود:
لاشه اي
مانده به
دشت كنده
منقار ز جا
چشمانش،
زير پيشاني
او مانده دو
گود كبود.
تيرگي مي
آيد. دشت مي
گيرد آرام.
قصه رنگي
روز مي رود
رو به تمام.
شاخه ها
پژمرده است.
سنگ ها
افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي
خواند. غم
بياويخته
با رنگ غروب.
مي تراود ز
لبم قصه سرد:
دلم افسرده
در اين تنگ
غروب.
ای ياسر بد
جنس داشتم
جاتان خالی
چائی
ميخوردم که
کلمه
يکساعت را
نوشتم
يکشاعت
ببخشيد ...خوب
واله خانم
تعريف کنيد
وما سراپا
گوش ولی
غيبت غزاله
و ساناز و
الهام
پائيز ابی و
حامد و
مهرداد و .و.و
درست نيست
ودل جودی
عزيزم شکست.......بابا
وشيدا
واله جان !
الهی من
قربون اون
روح
لطيفتون
برم !
پيشنهادم
رو پس گرفتم
! آره عزيز !
تو راست
ميگی ! چون
مثلا ممکنه
اصلا من چيز
زيادی از
وبلاگ و
وبلاگداری
ندونم يا
مثلا نتونم
يه عکس خوب
برای
مهمونيم
جور کنم !
اونوقت کلی
خجالت
ميکشم که
جرا
مهمونيم رو
ضعيف
برگزار
کردم ! ولی
به نظر من حد
اقل بايد
صاحبخونه
ها در مدتی
که مهمونی
دارن حتما
خودشون
حضور داشته
باشن ! حتی
اگر هيچ کس
توی مهمونی
نباشه !
هوای شمال
امسال خيلی
برای ما
عاليست اما
برای
کشاورزان
ناراحت
کننده.. چون
هوا ملايم و
با باد خنک
نه شرجی نه
گرم و گاهی
هم بارانی ..
البته ميشه
از دريا
استفاده
کرد .. خب
ميدونين
اون
روزهايی که
بارانيه
ياباد
ميوزه
طوفانيه..
اما بهر حال
تا حالا که
تابستون
خوبی
داشتيم..
البته برای
ما جوون
هايی که
تفريح رو می
پسنديم
عاليه اما
برای
کشاورزان
که بيشتر
دنبال
افتاب
سوزان برای
رسيدن
محصولشون
هستند
ناراحت
کننده
ميدونم
ياسر جان
شما نيت تون
خيره.. اما
من فکر
ميکنم
اينجوری
برای اينکه
وبلاگش
بيشترين
شرکت کننده
رو داشته
باشه به جشن
ديگران
کمتر مياد..
و دليل بعدی
من اينه که
مثلا من
واله اگه
نتونم به
زيبايی
ياسر
وبلاگم رو
تزيين کنم
برای اينکه
غرورم
نشکنه پس
شرکت
نميکنم..
البته اين
نظر منه... من
احساس
ميکنم ما
دخترا يک
روح حساسی
داريم که
ذاتا به اين
مسائل توجه
ميکنيم.. پس
بگذار
همينگونه
پيش بره..
البته غيبت
بعضی از
دوستا اگه
دليلشون
قانع کننده
نباشه ..
براشون
امتياز
منفی هستش
که امشب
بسياری به
جودی عزيز
بدهکارن
اما
ايشالله که
اشتباه
ميکنم .. کم
لطفی کردند
عزيزان
چون جودی
فکر کنم
رفته اين
صفحه رو دم
دست گذاشته
که وقتی
صفحه پاينی
پر شد بعد در
اينجا
بنويسيم پس
لطف کرده و
تا سنگين
شدن صفحه
پاينی در
همونجا
بنويسيد//