آفتاب
مي شود نگاه
كن كه غم
درون ديده
ام چگونه
قطره قطره
آب مي شود.
چگونه سايه
سياه سركشم
اسير دست
آفتاب مي
شود نگاه كن
تمام هستيم
خراب مي شود.
شراره اي
مرا به كام
مي كشد مرا
به اوج مي
برد مرا به
دام ميكشد.
نگاه كن
تمام آسمان
من پر از
شهاب مي شود
تو آمدي ز
دورها و
دورها ز
سرزمين
عطرها و
نورها
نشانده اي
مرا كنون به
زورقي ز
عاجها ز
ابرها
بلورها،
مرا ببر
اميد
دلنواز من،
ببر شهر شعر
ها و شورها
به راه پر
ستاره ه مي
كشاني ام
فراتر از
ستاره مي
نشاني ام
نگاه كن من
از ستاره
سوختم.
لبالب از
ستارگان تب
شدم
چو ماهيان
سرخ رنگ
ساده دل
ستاره چين
بركه هاي شب
شدم
چه دور بود
پيش از اين
زمين ما به
اين كبود
غرفه هاي
آسمان كنون
به گوش من
دوباره مي
رسد.
صداي تو
صداي بال
برفي
فرشتگان
نگاه كن كه
من كجا
رسيده ام.
به كهكشان
به بيكران
به جاودان،
كنون كه
آمديم تا به
اوجها مرا
بشوي با
شراب موجها
مرا بپيچ در
حرير بوسه
ات
مرا بخواه
در شبان دير
پا مرا دگر
رها مكن. مرا
از اين
ستاره ها
جدا مكن.
نگاه كن كه
موم شب براه
ما چگونه
قطره قطره
آب ميشود.
صراحي سياه
ديدگان من
به لالاي
گرم تو
لبالب از
شراب خواب
مي شود.
به روي
گاهواره
هاي شعر من
نگاه كن تو
ميدمي و
آفتاب مي
شود...
پيامهاى
زير براى
يادداشت شما
ارسال شدهاند:
نويسنده: جودي
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 16:45
سمانه
جون ممنونم
از اينکه
اومدی سعی
کن بازم
بيای به خدا
از صبح اصلا
لبخند هم
نزده بود
اما حرفهای
تو منو
خندوند...
فدای تو
جودی
جون فکر کنم
کسی اينجا
نيست در ضمن...متاسفم
که تو عهد
دقيانوس
زندگی
ميکنی و
هنوز مو
ميکشی...الان
ما ديگه
پيشرفته
شديم...مو
نمی کشيم با
سلاح کشتار
جمعی وارد
عمل ميشيم !!!!!!!(چشمک)...منم
ديگه برم....کلی
کار ريخته
سرم مامان
بياد ببينه
ميکشتم....
جودی
مهربونم...اگر
اجازه بديد
از حضورتون
مرخص شويم...از
صبح هنوز
نتونستم با
عزيز دلم
خوب صحبت
کنم.يکی دو
ساعت ديگه
هم بايد برم
بيرون برای
تدريس
موسيقی...با
اجازتون ما
می ريم...ميهمانی
تون خيلی
خوب بود...مثل
روحيه شاد
خودت که به
همه انرژی
می دهيد
ميهمانيتون
هم به همه
انرژی می ده...به
ما که خيلی
خوش گذشت...براتون
آرزومند
روزهايی
شاد هستيم...از
هادی عزيز...سمانه
جون...داريوش
عزيز و ديگر
دوستان
خداحافظی
می کنيم...برای
همه عزيزان
روزهايی
لبريز از
نور و
شبهايی
مملو از
ستاره و
خوابهای
حريری
آرزومنديم...دوستتون
داريم
حالا
چرا حرص
ميخوری
جودی عزيزم...ميدونم..درکت
ميکنم...حقيقت
تلخه فدات
شم...اما
بايد قبول
کرد (چشمک)...راستی
اميدوارم
کسی اين
حرفا و باور
نکنه و جودی
عزيز هم به
دل نگيره..فقط
من نمی دونم
چرا خوشم
مياد اين
خانومی رو
اذيت کنم...همين
فريادهاي
عاصي آذرخش -
هنگامي كه
تگرگ در بطن
بي قرار ابر
نطفه مي
بندد. و درد
خاموش وار
تاك - هنگامي
كه غوره خرد
در انتهاي
شاخسار
طولاني پيچ
پيچ جوانه
مي زند.
فرياد من
همه گريز از
درد بود چرا
كه من، در
وحشت انگيز
ترين شبها،
آفتاب را به
دعائي
نوميدوار
طلب مي كرده
ام.
ببين
سمانه جون
اولا شپشو
خودی منو با
خودت
اشتباه
گرفتی..
دوماْ بازم
صد رحمت به
من که منو
ببين از
زندگی سير
ميشن تو رو
نديده
ميخوان
خودشون رو
دار بزنن...
خلاص
عشق آتش
سوزان است و
بحر بيکران
است. هم جان
است و هم جان
را جانان،
قصّه ی
پايان است و
درد بی
درمان، عقل
در ادراک وی
حيران است و
دل از
دريافت وی
ناتوان،
نهان کننده
ی عيان است و
عيان کننده
ی نهان، روح
ِ روح است و
فتوحِ
فتوح، ليک
روح اجساد و
حيات فؤاد
افزار جان
است. اگر
خاموش باشد
دلش چاک کند
و از غير
خودش پاک
کند و اگر
بخروشد وی
را زير و زبر
کند و از قصه
ی وی شهر را
خبر کند. هم
آتش است و هم
آب. هم ظلمت
است هم
آفتاب. عشق
درد نيست،
ليکن به درد
آرد. چنان که
علت حيات
است،
همچنان
مسبب ممات
است، هر چند
مايه راحت
است،
پيرايه آفت
است. محبتْ
محب را سوزد
نه محبوب را
و عشق طالب
را سوزد نه
مطلوب را. ..» ((خواجه
عبدالله
انصاري))
كسي ما
را نمي پرسد/كسي
ما را نمي
جويد/كسي
تنهايي ما
را نمي گريد/دلم
در حسرت يك
دست/دلم در
حسرت يك
دوست/دلم در
حسرت يك بي
رياي
مهربان
مانده است/كدامين
يار ما را مي
برد تا
انتهاي باغ
باراني/كدامين
آشنا آيا/به
جشن چلچراغ
عشق مهمان
مي كند ما را/و
اما با توام/اي
آنكه بي من
مثل من
تنهاي
تنهايي!/تو
كه حتي/شبي
را هم به
خواب من نمي
آيي/تو حتي
روزهاي تلخ
نامردي/نگاهت/التيام
دستهايت را/دريغ
از ما نمي
كردي/من
امشب/از
تمام
خاطراتم با
تو خواهم
گفت/من امشب/با
تمام كودكي
هايم برايت
اشك خواهم
ريخت/من
امشب دفتر
تقويم عمرم
را/به دست
عاصي درياي
نا آرام
خواهم داد/همان
دريا/كه بغض
شكوه هايم
در گلوي موج
خيزش زخم بر
ميداشت/همان
دريا كه مي
گفتي/تو را
در من تجلي
مي كند/اي
دوست!/بگو اي
آنكه بي من
مثل من
تنهاي
تنهايي!/كدامين
يار ما را مي
برد تا
انتهاي باغ
باراني!..و
باز هم
تقديم به
شما...
مرسی
هادی جونم....راستی
منم دلم
برای مونا
تنگ شده....خيلی
دلم ميخواد
باهاش صحبت
کنم...اما
اين روزا
وقت
سرخاروندن
هم ندارم...هرچند
مثل جودی
عزيزم شپشو
نيستم که
همش سرم و
بخارونم....(چشمک)...اگه
يه نفر يه
بار جودی رو
ببينه از
زندگی سير
ميشه...(چشمک)
عشق به
ديگري،ابزاري
ست براي
زيبا و
زيباتر
ساختن
زندگي. آنها
كه سوگنامه
هاي
عاشقانه مي
سازند ،
نويسندگانند
و اهل قلم. و
آنها كه عشق
را مستمسكي
مي كنند
براي پنهان
داشتن
ناتواني
هاي
خويش،درمانده
و بيمارند.
عشق به ميهن
و
ملت،ابزاري
ست براي
وصول به
آزادي،عدالت
و صلحي
پايدار در
سراسر جهان.
آنها كه عشق
به ميهن و
ملت خود را
دستاويزي
مي كنند
براي تجاوز
به حقوق
ملتها و
سرزمينهاي
ديگران،ديوانگاني
هستند
بايسته ي
زنجيرهاي
گران يا
شايسته ي
شفا. عشق به
خدا ابزاري
ست براي
تزكيه نفس و
تعالي
بخشيدن به
روح. آنها كه
عشق به خدا
را… ((نادر
ابراهيمی))
از
ابوعبداللّه
احمد بن
يحيی بن جلا
حکايت آرند
که گفت: روزی
ترسايی
ديدم
خوبروی. در
جمال وی
متحيّر شدم.
اندر مقابل
وی ايستادم.
جُنَيد بر
من گذر کرد.
با وی گفتم:
ای استاد!
خدايْ
تعالی
اينچنين
رويْ به آتش
دوزخ
نخواهد
سوخت. گفت:
ای پسر! اين
بازارچه ی
نَفْس است
که تو را بر
اين می دارد
نه نظاره ی
عبرت؛ که
اگر به عبرت
بنگری،
اندر هر
ذرّه از
موجودات
عالَم،
همين موجود
است. ((از
کتاب
صوفيانه ها
و عارفانه
ها تأليف
نادر
ابراهيمی))
در باغ
پدرم دو قفس
بود.در درون
يکی از آنها
شيری است که
غلامان آن
را از
بيابانهای
نينوا
آورده
بودند و در
درون ديگری
پرنده ای که
هرگز از
نغمه سرايی
خسته نمی
شود.پرنده
هر روز در
هنگام سحر
شير را صدا
می کند و به
او می گويد:صبح
بخير برادر
زندانی!...(جبران
خليل جبران)
سمانه
جون خدا اون
روز رو
نياره.... من
نباشم و اين
روزها رو
ببينم... مگه
من از جونم
سير شدم که
عاشق تو بشم...
خودم که بلا
دارم تو هم
بيای ديگه
آفت ميزنه
به زندگيم... (
چشمک )
راستش
آره هادی
جون مامان
بزرگم
بهتره...امروز
خواهرم
پيشش هست
آخه من صبح
کلاس داشتم...احتمالا
سه چهار روز
ديگه مرخص
ميشه...در
ضمن...جودی
جان اينقدر
برای من
شعرای
عاشقانه
ننويس
ميدونم
عاشقمی...ديگه
تابلو بازی
در نيار....
گوش کن،
جاده صدا مي
زند از دور
قدمهاي ترا.
چشم تو زينت
تاريکي
نيست. پلکها
را بتکان،
کفش به پا
کن، و بيا. و
بيا تا
جايي، که پر
ماه به
انگشت تو
هشدار دهد و
زمان روي
کلوخي
بنشيند با
تو و مزامير
شب اندام
ترا، مثل يک
قطعة آواز
به خود جذب
کنند.
پارسايي
است در آنجا
که ترا
خواهد گفت:
بهترين چيز
رسيدن به
نگاهي است
که از حادثة
عشق تر است.
..... و عشق،
تنها عشق تو
را به گرمی
يک سيب
ميکند
مانوس. و
عشق، تنها
عشق مرا به
وسعت اندوه
زندگی ها
برد، مرا
رساند به
امکان يک
پرنده شدن.
خوشا به حال
گياهان که
عاشق نورند
و دست منبسط
نور روی
شانه
آنهاست. نه،
وصل ممکن
نيست،
هميشه
فاصله ای
هست. .. و عشق،
صدای فاصله
هاست. .......صدای
فاصله هايی
که غرق
ابهامند.
من و
دوستم ، در
سايه معبدی
، نابينايی
را ديديم .
دوستم گفت:
اين
داناترين
مرد جهان
است. نزديک
شديم و
پرسيدم : از
کی
نابيناييد؟
-از وقتی
زاده شدم.
گفتم:من يک
ستاره
شناسم.
نابينا
پاسخ داد :من
نيز. آن گاه
دستش را روی
سينه اش
گذاشت و گفت
: از درون
اين جا ، همه
ی خورشيدها
و ستارگان
را رصد می
کنم. «جبران
خليل جبران
»
ديشب
زنی را ديدم
که روی پله
های معبد
نشسته بود
در حالی که
دو مرد در
سمت راست و
چپ او نشسته
اند و به او
می
نگريستند.با
تعجب او را
ديدم؛يک
طرف صورتش
رنگ پريده
بود و يک طرف
ديگر،گلگون!...((جبران
خليل جبران))
...و آخرين
وصيتم به
نسل جوانی
که وابسته
آنم و از آن
ميان بخصوص
روشنفکران
و از اين
ميان
بالاخص
شاگردانم
که : « هيچ وقت
جوانان
روشنفکر
همچون
امروز نمی
توانسته
اند به
سادگی
مقامات
حساس و
موفقيتهای
سنگين بدست
آورند، اما
آنچه را در
اين معامله
ازدست می
دهند بسيار
گرانبهاتر
از آن
چيزيست که
به دست ، که: -
شرافت مرد
همچون
بکارت يک زن
است،اگر يک
بار لکه دار
شد ديگر هيچ
چيز جبرانش
نمی کند. - » ((دکتر
شريعتی))
جه کسی
می خواهد من
و تو ما
نشويم
،خانه اش
ويران باد!
من اگر ما
نشوم،
تنهايم، تو
اگر ما نشوی
، خويشتنی.
از کجا که من
و تو شور
يکپارچگی
را در شرق
باز بر پا
نکنيم. از
کجا که من و
تو مشت رسو
ايان را وا
نکنيم .....دکتر
حميد مصدق
تو روز و
شب در من
حضور
داري،در
هياهوي
عاشقي
هايم،در
جزيره
تنهايي
ام،در قله
هاي
غرورم،در
پستوي
خاطراتم و
در گلهايي
كه براي
فردا كاشته
ام.كبوتر ها
در حرفهاي
سرسبز تو
زندگي مي
كنند و من
پاي درختي
كه هر روز از
كنار آن مي
گذري ...
پيش از
آنكه چراغ
روز براي
هميشه
خاموش شود و
چهره ماه
چين و چروك
بيفتد،بايد
خودم را به
تو برسانم.پيش
از آنكه
آخرين
باران
ببارد و
شاخه هاي
ياسمن را تر
كند،بايد
به ديدار
ابرها بروم.پيش
از آنكه
آخرين باغ
پژمرده
شود،بايد
دسته گلي
براي تو كه
دوستت
دارم،بياورم.پيش
از آنكه
براي هميشه
لب فرو
بندم،بايد
تو را صدا
كنم.پيش از
آنكه براي
آخرين بار
پلكهايم را
روي هم
بگذارم،بايد
تو را نگاه
كنم…
به
ديدارم بيا
هر شب در اين
تنهائي
تنهاو
تاريك خدا
مانند، دلم
تنگ است. بيا
اي روشن اي
روشنتر از
لبخند. شبم
را روز كن در
زير سرپوش
سياهيها
دلم تنگ است.
بيا بنگر،
چه غمگين و
غريبانه در
اين ايوان
سرپوشيده،
وين تالاب
مالامال
دلي خوش
كرده ام با
اين
پرستوها و
ماهيها و
اين نيلوفر
آبي و اين
تالاب
مهتابي.
بيا، اي
همگناه من
در اين برزخ.
بهشتم نيز و
هم دوزخ. به
ديدارم بيا
اي هم گناه،
اي مهربان
با من، كه
اينان زود
مي پوشند رو
در خوابهاي
بي گناهيها
و من مي مانم
و بيداد و بي
خوابي. … شب
افتاده است
و من تنها و
تاريكم. و در
ايوان و در
تالاب من
ديريست در
خوابند
پرستوها و
ماهيها و آن
نيلوفر آبي
بيا اي
مهربان با
من! بيا اي
ياد مهتابي!
ببين
سمانه جون
جلو
مهمونها
چيزي بهت
نمي گم... نا
سلامتي من
صاحبخونه
هستم... ببين
اگه من
شلخته هستم
تو چي هستي...
تو شلخته رو
گذاشتي تو
جيب بغل کتت...
اتاقشو
نديدن واي
واي واي
نزار بگم
آبروت بره...
.....هرگز!.
روح هاي
اندك و بي
سرمايه اي
اند كه در بي
دردي به
ابتذال مي
كشند؛ عشق
هاي مزاجي
اند كه در
وصال مي
ميرند. در
پيري مي
پژمرند... . ....اما
روح هاي
بزرگ
نيرومند؛
كه خالق اند
و هنرمند ،
روح هايي كه
امانتدار
خدايند و
همانند خدا
و مسجود
ملائک...اينان
در نيل در
وصال ، در
كام ، به
ركود نمي
افتند ، نمي
پوسند ،
عفونت نمي
گيرند... دو
روح
ثروتمند و
هنرمند
براي هميشه
هم را
استخراج مي
كنند ، هم را
مي سازند... و
اين خود يك
زندگي كردن
است ! و آندو [
علی و فاطمه
] چنين مي
زيستند! ؛ در
يكديگر دم
مي زدند، در
يك ديگر سفر
مي كردند،
در يكديگر
مي گريستند...
. هريك آينه
ديگري شده
بود ، كه هر
كدام ديگري
را مي نوشت،
كه هر يك روح
ديگري ،
همسر دیگری
شده بود! هر
كدام ديگري
را مي ساخت
،كه هر يك
موم دست
ديگري شده
بود! هر كدام
ديگري را مي
سرود ،كه هر
يك شعر
ديگري شده
بود! هر كدام
ديگري را مي
پرورد ،كه
هر يك خيال
ديگري ،
خاطره
ديگري و
آرزوي
ديگري شده
بود!..... ((دکتر
شريعتی))
داريوش
جان...سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...به
اين جودی
محل نده...تازه
وبلاگش
ريخته به هم
حالش تو
قوطيه....(چشمک)...از
بس که شلخته
هست...وای
وای وای...اتاقش
و نديدی....شتر
با بارش گم
ميشه...هه هه
هه
هر شب
فزايد تاب
وتب من/ واي
از شب من واي
از شب من/ با
من رسانم لب
بر لب او/ يا
او رساند
جان بر لب من/
استاد عشقم
بنشين و بر
خوان / درس
محبت در
مكتب من /
رسم دورنگي
آيينمانيست/
يكرنگ باشد
روز و شب من/
گفتم رهي را
كامشب چه
خواهي ؟/ گفت
آنچه خواهد
نوشين لب من...((رهی
معيری))
بازم
برگشتم ..سلامی
مجدد به
جودی عزيز..به
بابا عظيمی..به
دو تا عاشق
حميد و
هيلدا ...به
سمانه عزيز
که منو
شرمنده
ميکنه و به
بلاگم سر
ميزنه ..سمانه
جان برات
ميل کردم
جواب ندادی...خدا
قوت...داريوش...
کسی که
زندگی مادی
ندارد
زندگی
معنوی هم
نخواهد
داشت؛ گويی
پرودن حرف
می زند !
درست
برخلاف
برداشتی که
اکنون از
اين مذهب (
اسلام ) می
کنند و می
گويند : کسی
که به فقر و
بدبختی
دچار است
قلبش صافتر
است و شکسته
تر و بيشتر
می تواند در
زمينه طلوع
الهامات
غيبی باشد.
شکم خالی
هيچ چيز
ندارد ؛
جامه ای که
دچار کمبود
اقتصادی و
مادی است
مسلما
کمبود
معنوی
خواهد داشت
آنچه را که
بنام اخلاق
و مذهب می
نامند در
جامعه های
فقير يک سنت
موهوم
انحرافی
است معنويت
نيست.((دکتر
شرِيعتی))
و اما تو
اي حسين(ع)!با
تو چه
بگويم؟«شب
تاريك و بيم
موج و
گردابي
چنين حائل»و
تو اي چراغ
راه،اي
كشتي
رهايي،اي
خوني كه از
آن نقطه
صحرا،جاودان
ميتپي،و مي
جوشي،و در
بستر زمان
جاري
هستي،و بر
همه نسلها
مي گذري،و
هر زمين
حاصلخيزي
را سيراب
خون مي
كني،و هر
بذر شايسته
را،در زير
خاك،مي
شكافي،و مي
شكوفاني،و
هر نهال
تشنه اي را
به برگ و بار
حيات و خرمي
مي
نشاني،برقي
از آن نور را
بر اين
شبستان
سياه و
نوميد ما
بيفكن.اي كه
مرگ سرخ را
بر گزيدي تا
عاشقانت را
از مرگ سياه
برهاني،ايمان
ما،ملت
ما،تاريخ
فرداي
ما،كالبد
زمان ما،«به
تو و خون تو
محتاج است.»((دكتر
علي شريعتي))
سمانه
جون ببين من
حالم خوب
نيست براي
کلکل کردن
ولي جلوي تو
يکي کم
نميارم...
اگه راست
ميگي بعد
مهموني بيا
سر کوچه
ببينم مي
توني باز
کورکوري
بخوني.... هه
هه هه هه
و تو اي
علي(ع) اي
شير!مرد خدا
و مردم،رب
النوع
شمشير!ما
شايستگي «شناخت
تو را»از
دست داده
ايم.شناخت
تو را از
مغزهاي ما
برده
اند،اما «عشق
تو را»،عليرغم
روزگار،در
عمق وجدان
خويش،در پس
پرده هاي دل
خويش،همچنان
مشتعل
نگاهداشته
ايم.چگونه
تو عاشقان
خويش را در
خواري رها
مي كني؟تو
ستمي را بر
يك زن يهودي
ـكه در ذمه
حكومتت مي
زيست ـ تاب
نياوردي،و
اكنون
مسلمانان
را در ذمه
يهود ببين.و
ببين كه بر
آنان چه مي
گذرد!اي
صاحب آن
بازو ـ كه«يك
ضربه اش از
عبادت هر دو
جهان برتر
است»ـ ضربه
اي ديگر!((دكتر
علي شريعتي))
پيداست
که من از
عشقهای «
بزرگ » سخن
می گويم نه
از عشقهای «
شديد » ، از
نيازی که به
« بی اوئی »
است نه
احتياجی که
، فقر « بی
کسی » ! هراس «
مجهول
ماندن » ، نه
درد « محروم
بودن » . عشقی
که « خبر می
دهد » ، روح
را از
اشتغال های
کور روزمره
آب و نان و
نام وننگ
های حقيری
که تنها
ارزششان آن
است که همه
ارج می نهند
و فهميدن را
ننگ و
فهميدن را
تنگ و تاريک
می کنند به
درمی کشد و
از لذت های
رنگارنگ
نشخواری و
تلاشهای
مورچه وار
تکراری - که
زندگی کردن
و بسربردن
را می سازند
- معاف می
کند و به «
بودن » که در
جستجوی
مائده های
گونه گونه
ای که بر خاک
ريخته تکه
تکه گشته
است « وحدت »
می بخشد و
درميان اين
گله انبوهی
که رام و
آرام می
چرند و با
نظم
يکنواخت و
ابدی برپشت
زمين
روانند
ناگهان
همچون
صاعقه بر
جان يکی
ميزند و
نگهش می
دارد و
برسرش
فرياد می
زند که : « تو!....جهان!....عمر
» ((شريعتی))
و تو اي
محمد(ص)
پيامبر
بيداري و
آزادي و
قدرت!در
خانه تو
حريقي دامن
گستر در
گرفته
است،و در
سرزمين
تو،سيلي
بنيان كن از
غرب تاختن
آورده
است،و
خانواده تو
ديريست كه
در بستر
سياه
ذلت،به
خواب رفته
است.بر
سرشان
فرياد زن!بيدارشان
كن!((دكتر
علي شريعتي))
داريوش
جان سلام،
خيلي خوش
اومدي
عزيزم....
اينجا هم
خونه ي من،
ديشب اجاره
اش کردم
دارم خونه
تکوني
ميکنم... چون
۷ ماه بيشتر
به عيد
نمونده
بايد زودتر
دست به کار
شد.
اي خداي
كعبه،اين
مردمي را كه
همه عمر،هر
صبح و
شام،در
جهان،رو به
خانه تو مي
زيند و رو به
خانه تو مي
ميرند،اين
مردمي را كه
بر گرد خانه
ابراهيم تو
طواف مي
كنند،قرباني
جهل شرك و در
بند جور
نمرود
مپسند.((دكتر
علي شريعتي))
هيلدا
جون من گله
مند نبودم...
فقط کمي
دلخور که
چرا داداش
عزيزم نسبت
به من کم لطف
هستند...
البته کم
سعادتي از
بنده بوده
که ايشون
براي اولين
بار هست که
به وبلاگ من
اومدن...
كنار
آخرين پله و
مكث ناگهان/سر
بر شانه ام
مي گذاري و/گوش
بر دهان
زمزمه ام/تا
صدايي
بشنوي كه
منم/و مي
شنوي/آرام
مي شنوي/صبحگاهي
از همين شهر
بزرگ/از
كنار همين
پنجره هاي
رو به هر كجا
/از كنار
همين كتاب
بزرگ/كه رو
به خاموشي
تو بسته است/كه
رو به
بيداري من
آغاز مي شود/آمدم/صبحگاهي
از كنار
خاموشي
خسته كه
تويي/ذكري
از دفتر سوم/
به خانه و
پله ها/و
ميان باران
و برگها پر
كشيد /روي بر
ديوار كن
تنها نشين/وز
وجود خويش
هم خلوت
گزين/گاهي
از ميان
باران و
غروب
يكشنبه /صدايي
مي شنوم/گاهي
/نه تويي/نه
مني...سيمين
بهبهانی))
گاهي از
ميان باران
و برگ ها/صدايي
مي شنوم/گاهي
درست غروب
يكشنبه ي
خاموش/كه
پله هاي پشت
در ناتمام
مي مانند/تو
از مكث
ناگهان من
جدا مي شوي/چتر
مي گشايي و /رو
به باران و
برگ ها مي
روي/كنار
پله هاي
ناتمام/پشت
دري خسته كه
با نيم رخي
خيس باز مي
شود/صدايي
مي شنوم كه
تويي/دو چشم
از باران
آورده ام/كه
هميشه از
خواب هاي
خيس مي گذرد/مي
آيي و انگار
پس از يك قرن
آمده اي/باچتري
خسته و/صدايي
كه منم...((سيمين
بهبهانی))
رنج « تلخ »
است ولی
وقتی به «
تنها »يی می
کشيم تا
دوست را به
ياری
نخوانيم
برای او
کاری می
کنيم و اين
خود دل را
شکيبا می
کند. طعم
توفيق را می
چشاند..... .... و
چه « تلخ » است
لذت را «
تنها » بردن
و چه زشت است
زيبايی ها
را « تنها »
ديدن و چه
بدبختی
آزار دهنده
ای است «
تنها »
خوشبخت
بودن !!!در
بهشت « تنها »
بودن سخت تر
از کوير است....
در بهار هر
نسيمی که
خود را بر
چهره ات می
زند ياد «
تنها »يی را
در سرت زنده
می کند. «
تنها »
خوشبخت
بودن
خوشبختی ای
رنج آور و
نيمه تمام
است. که «
تنها » بودن
بودنی به
نيمه است و
من برای
نخستين بار
و آخرين بار
در هستی ام
رنج « تنها »يی
را احساس
کردم.... ((سلام
به همه ی
دوستان
عزيز ، پدر
عظيمی ،
جودی ، هادی
و.....ببخشيد
دير آمدم ،
برای
ماموريت
رفته بودم
بيرون .....))
صدايي
مي شنوم/گاهي
/نه تويي/نه
مني/نه
صدايي كه از
دفتر سوم/من
و اين صداي
يكشنبه/من و
اين صدايي
كه تويي/كنار
گوش و چتر
خسته سكوت
مي شويم/رو
به همين
دهان بسته
كه منم/رو به
همين مكث
ناگهان كه
تويي/سكوت
مي شوي/نه
مني/ نه تويي/نه
صدايي/هميشه
از دفتر سوم/
ذو به باران
و چتر پر از
حرف هاي با
خودم/صدايي
مي شنوم كه
تويي/صدايي
مي شنوم كه
منم.((سيمين
بهبهانی))
ممنون
بهار عزيزم...کاش
می مونديد
ما تازه
اومديم...دوست
داشتيم
حضور شما را
هم داشته
باشيم...به
هر حال ما
نيز شما را
به دادار
مهربان می
سپاريم...آريايی
باشيد و
مانا...
هادی
عزيز
ممنونم... من
فقط
ناراحتم که
همه چيز دست
به دست هم
داده بر
عليه من...
مثلا فکرش
رو بکن اگه
عمو صادق
چند روز پيش
به اين فکر
نمی افتاد
که يه وبلاگ
بسازه برای
مواقع
ضروری ديگه
مهمونی بی
مهمونی.....
عمو صادق
خيلی
مهربونه....
خوب خدا
رو شکر
داشتم خفه
ميشدم... ولی
هيلدا جون
خودمونيم
من اصلا
شانس ندارم
از بين اين
همه مهمونی
من بايد
شانسم اين
بشه تازه
همه ی
عکسهائی که
اين دو هفته
آماده کردم
و گذاشتم تو
سايت
شيرميشن که
اونم باز
نميشه...