با
غروب اين دِل
گرفته مرا مي
رساند به
دامنِ دريا
مي روم گوش
مي دهم به
سكوت چه شگفت
است- اين
هميشه صدا !
لحظه هائي كه
در فلق گم شد
با شفق باز
مي شود پيدا
چه غروري! چه
سرشكن سنگي!
موج كوب است
يا خيالِ شما!
دِل خورشيد
هم به حالم
سوخت سرخ تر
از هميشه گفت:
"بيا "
مي شد اين جا
نباشم اينك
آه… بي تو
موجم نمي برد
زين جا
راستي گر شبي
نباشم من چه
غريب است
ساحلِ تنها
من و اين مرغ
هايِ
سرگردان
پرسه ها مي
زنيم تا فردا
تازه – شعري
سروده ام از
تو- غزلي چون
خودِ شما
زيبا
... تو كه گوش
ات به اين
دقايق نيست
باز هم ذوقِ
گوش ماهي ها
خواهش
می کنم
پروانه ی
عزيزم ...
منتظرم و با
همه ی وجودم
می بينم ...
بگو عزيزم ....سميرا
خانوم!!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: samira
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 14:57
در
دوردست
سرزميني در
آسمان است...آسمان
ابري ست و من
از پس اين
همه فاصله
غرش رعد را
مي شنوم و
تندي برق
چشمانم را
مي زند.باران
نمي بارد و
تن من از درد
اين همه
فاصله ترك
برمي دارد.آينه
اي در ميان
دستانم
گرفته ام تا
بازتاب نقش
سرزميني
دوردست در
آسماني
ابري را به
من
بنماياند.سايه
ها در آينه
پيدا و
پنهان مي
شوند و
دستهاي من
مي لرزند.
ديگر نه
آسمان آبي
ست و نه آينه
و نه آن
سرزمين دور...
حالا همه
چيز به رنگ
خاك بي نامي
ست كه من بر
آن دست مي
سايم.؛ خب با
اجازه ی
همگی ...
جودی،
پروانه ،
هادی عزیزم
، امیدوارم
به همگی تون
تا آخر
مهمونی خوش
بگذره ....
سمیرا
خانوم!!
سميرا
جان اجازه
ميخواهم
حالا که
اقای عظيمی
نيست من
مطلبی بگم
الا مدتها
است که اقای
عظيمی با
صادق دارند
تبادل نظر
ميکنند
برای راه
اندازی يک
سايت کوچک
غير از
پرشين بلاک
و وبلاکها.......پروانه
آقای
عظيمی ، من
منظورم يه
سايت مستقل
بود .. مستقل
از پرشين
بلاگ ... چون
همونطوری
که ميدونيد
اين وبلاگ
يه جای
محدوده ... و
جايی که
برای طرحه
شما مناسبه
، احتياج به
امکانات
زيادی داره
... که با
امکاناته
محدوده
پرشين بلاگ
، هميشه با
مشکلاتی
روبرو هست
مثله ديشب
در وبلاگ
جودی ...سميرا
خانوم!!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: parvaneh
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 14:47
سرگشته
دراين
باديه تا
چند بپوئيم==ای
کعبه مقصود
ترا از که
بجوئيم؟==ما
شيفته باد
صبائيم شب و
روز== باشد
که نسيمی ز
رياض تو
بجوئيم.......پروانه....بابائی
بسلامت
منتظرم............پروانه
همه
پروانه
ی عزیزم .....
اگر كه
سرگرم كشت
قاصدك
سپيدي يا
نوازش
پروانه ای
رنگین ، يا
هر آن گلي كه
مي نوازي
نرم به
دستانت،
زنگينه ي
آبي باشد يا
فراموشم-
مكن، مراقب
سبزينه ي
دست هايت
باشي كاش،
هنگام كشت...مي
داني،اين
ساقه ها
بسيار
شكستند. ...من
هي دست بردم
بند زدم. ..هي
دست بردم
پيوند زدم....هيچ
كس به من
نگفته بود: «مراقب
دستهايت
باش». حالا
نگاه كه مي
كنم به
دستهاي بي
جانم، دو
برگ سرخ و
بند بندند،
با بندهايي
بريده
بريده. ..شرحه
شرحه....هميشه
مراقب
دستهاي
سبزترينت
باش...سميرا
خانوم!!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: hadi
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 14:42
من اگر
سوی تو بر می
گردم . دست
من خالی
نيست.
کاروانهای
محبت با
خويش
ارمغان
آوردم
سميرا
خانم الان
اينجا مثل
نغمه هست
درست
ميگويم؟ با
اين تفاوت
که بچه ها
باهم صحبت
هم ميکنند
راحت ..پس
ميشه گفت يک
سايت کوچک و
موقتي...بچه
ها هم
همانهائی
هستند که
قبلا بودن
والان شما
فکر ميکنيد
برای بهتر
اداره شدنش
چه بايد کرد
و اتفاقاتی
که می افتاد.......بابا
وشيدا
آفتاب
مي شود نگاه
كن كه غم
درون ديده
ام چگونه
قطره قطره
آب مي شود.
چگونه سايه
سياه سركشم
اسير دست
آفتاب مي
شود نگاه كن
تمام هستيم
خراب مي شود.
شراره اي
مرا به كام
مي كشد مرا
به اوج مي
برد مرا به
دام ميكشد.
جودی
عزيز سميرا
خانم.....من به
خود نامدم
اينجا که
بخود باز
روم==انکه
اورد مرا
باز برد تا
وطنم==مرغ
باغ ملکوتم
نيم از عالم
خاک==چند
روزی قفسی
ساخته ام از
بدنم........پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: جودي
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 14:37
سميرا
جون من يکی
دو ساعت پيش
بهش زنگ زدم
و با هم صحبت
کرديم....
مانده
ام سخت عجب
کز چه سبب
ساخت مرا= يا
چه بوده است
مراد وی از
اين ساختنم=
خنک ان روز
که پرواز
کنم تا بر
دوست==باميد
سرکويش پر و
بالی بزنم......سميرا
جان درست
مينويسم........پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: samira
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 14:32
سلام
آقای عظيمی
عزيز ... راسش
پيشنهاد
شما رو
خوندم ... به
نظر من خيلی
طرحه خوبيه .
به خصوص که
رهبری و
هدايت اون
رو شما که با
تجربه
هستيد ، به
عهده دارين
... من و مونا
هم وبلاگ
داشتيم که
الان زياد
فرصت نمی
کنيم سراغش
بريم ( البته
اين ماله
مدتی پيشه ) ...
ولی نمی
دونم چه جور
کمکی می
تونم بکنم ...
می دونين که
من سرم درد
می کنه واسه
اينجور
کارها ....سميرا
خانوم!!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: جودي
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 14:32
سميرا
جون صبح به
صفحه با
پيامهام
پاک شد که
اونم
خوشبختانه
عمو صادق بک
آپ گرفتند و
منو از
نگرانی در
آوردن....
روزها
فکر من
اينست وهمه
شب سخنم= که
چرا غافل از
احوال دل
خويشتنم= از
کجا امده ام
امدنم بهر
چه بود= بکجا
ميروم اخر
ننمائی
وطنم........پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: جودي
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 14:31
همه ی
اينها به
خاطر لطف و
محبت عمو
صادق... ديشب
وقتی همه
چيز بهم
ريخته بود
منو اد کردن
و توضيح
دادن چکار
کنم و از
وبلاگم
لينک دادن
اينجا که
بچه ها بيان
اين وبلاگ....
سلام
سميراخانم
عزيز و
پروانه
عزيزم خوش
امديد...سميرا
خانم منهم
منتظر نظر
های خوب شما
هستم در
مواردی که
در پائين
نوشتم..ما
ميخواهيم
يم سايت
تقريبا مثل
نغمه درست
کنيم ولی
اول داريم
روی ان فکر
ميکنيم تا
اولش با
وبلاک شروع
بشه البته
وبلاک
همگانی
وبعد سايت
من دوست
داشتم
شمارا
درکنار
دوستان
برای
مسوليتها
داشتيم اگر
شما وبلاک
داشتيد ولی
نشد اما
اينکه شما و
مونا برای
من عزيز
هستيد واز
راهنمائی
های شما هم
استفاده
ميکنيم
خوشحال
ميشوم
نظرات شما
راهم بدانم.......محمدعظيمی
نامت..سينه
ام را مي
خراشد...آميزهُ
طلا و زمرد ....نور
تو...چشمانم
را مي زند...اين
همه آفتاب و
ماه و آسمان
... اما جاي تو
خالي ست...
آنقدر خالي
كه هرگز
زخمهُ هيچ
زخمي... بر
زخمهُ تاري...
اين قدر
خالي نبوده
است كه در دل
من ....؛
پروانه ی
عزیزم
نمیدونی
چقد
خوشحالم که
الان هستی .
دیشب که
دیدم
وبلاگه
جودی به هم
ریخت ، فکر
کردم دیگه
نمی تونم در
خدمت تو و
جودی و بقیه
ی دوستان
باشم ....سمیرا
خانوم!!
نام تو
را بر جان
نمي نويسم.
نام تو را بر
اين زمين
سرد مي
نويسم تا...
باد ببرد و
آفتاب
بسوزاند و
باران
بشويد و خاك
بپوشاند.
تنها اين
گونه است كه
جهان نامت
را از بر
خواهد كرد.
سمیرا
خانوم!!
داداش
هادی من
سلام کردم
نبودی .بگو
ببينم حال
زن داداشم
خوبه..ضمنا
تبريک به
خاطر
مديريت شما
بايد
بشينيم
وببينيم
داداش هادی
با حميد
وهيلدا
مهمانی ها
را به کجا
ميبرند........پروانه
خواهم
شبی نقاب
زرويت
برافکنم==خورشيد
کعبه و ماه
کليسا کنم
ترا= چشمم به
صد مجاهده
ائينه ساز
شد== تا من
بيک مشاهده
شيدا کنم
ترا........پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: جودي
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 14:19
پروانه
جون پائين
توضيح دادم
همه چيز
آماده کردم
اما مونده
تو يخچال
همسايه (
سايت
شيرميشن )
اونجا هم
مشکل داره....
راستی بابا
عظيمی
مهمونی رو
تا فردا
تمديد کرد....
جودی
جان جهنم
ميخواهی
ببينی بيا
اهواز
انقدر گرم
هست که توی
خيابان اگه
الان را
بروی جای
کفشهايت
توی اسفالت
فرو ميره ..خدا
کمکم کند ..در
ضمن قربون
قدمت بيا.......پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: جودي
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 13:59
پروانههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
من اينجام
نگاه کن منو
می بينی
سلام
بهاره خانم
..اين اسم
مهمانی ها
را قبلا بچه
ها انتخاب
کرده و
دوستش
دارند
ومنهم خيلی
دوست دارم..ببين
جشن
پيوندهای
جاودانه ..مگه
اسم خوبی
نيست و اگه
نباشه چی
باشه بهتر
است؟.......پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: parvaneh
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 13:54
سلام
بابائی
خوبم و جودی
عزيز و همه
وهمه
دوستتان
دارم..بابائی
من داشتم
نوشته های
شما را
ميخواندم و
ديدم خيلی
عاليه اگه
اين بچه ها
همکاری
کنند و ما هم
که همچنان
چه مسوليتی
نداشته
باشيم وچه
داشته
باشيم در
کنار
دوستان
هستم..البته
به جودی بگم
قبلا اين
کار روابط
عمومی را من
ميکردم که
خيلی سخت
هست چون
بايد
دروبلاک
بچه ها هم
تبليغ
مهمانی ها
را بکنی........پروانه
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بهار
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 13:54
ممنون
آقای عظيمی
قصد جسارت
نداشتم فقط
اون چيزی که
تو ذهنم بود
صادقانه
گفتم ...اميدوارم
از من
نرنجيده
باشيد
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بهار
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 13:52
حرفت
قبول ...ممنون
از
پيشنهادت
ولی من خودم
چون ترم
تابستان
ثبت نام
کردم می
ترسم کاری
رو به عهده
بگيريم بعد
نتونم از
پسش بر بيام...ولی
يه پيشنهاد
دارم اونم
اينکه اگه
بشه اسم اين
مهمونيها (جشن
پیوند های
جاودانه ) را
عوض کنیم!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: azimi
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 13:50
بهاره
عزيز من
انتخاب
نکردم من
گفتم با
توجه به نظر
ميزبان
جودی خانم
که از من
خواستند
بازهم
تکرار
ميکنم من
ميگويم نظر
من اين
اشخاص با
توجه به
شناختی که
من دارم
ميتوانند
فعاليت
بيشتری
کنند و گرنه
نوشته
پائين منو
شما بخوان
همه از نظر
من خوب
ومحترم
هستند
وفعال
منجمله شخص
شما که من بی
اندازه
ارادت دارم
........بابا
وشيدا
بهار
جون بابا
عظيمی
مسئول اصلی
و بزرگ همه ی
ما هستند و
ميخوان از
بين بچه های
وبلاگ دار
انتخاب
کنند اگه
دوست داری و
بابا اجازه
ميده بيا تو
قسمتی که
منو واله و
ساناز
هستيم....
جودی
عزيز
تقريبا کار
روابط
عمومی جواب
دادن به يک
سری سولات
هست که خود
به خود پيدا
ميشود در
طول مهمانی
ها و
همينطور
شمارش
نوشته های
بچه ها که
پاک ميشود و
يا نوشتن
متن هائی که
شايد بهتر
باشد تغير
کند و يا در
گيری در
وبلاکها در
بعظی مواقع
که اشخاص
متفرقه
پيدا
ميشوند
وکلا دادن
ارامش به
دوستان
برای ادامه
بيشتر جشن
ها ودوستی
ها ......بابا
وشيدا
آخه ما
ديگه چه
نظری می
تونيم بديم!!!!!!!البته
ببخشيد ها
قصدجسارت
ندارم ولی
از يه طرف
ميگيد نظر
بديد از طرف
ديگه
خودتون
اقدام می
کنيد! نمی
دونم شايد
با توجه به
شناختی که
داريد
انتخاب می
کنيد..
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: azimi
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 13:43
اميدوارم
موفق شويم
مشگلات را
برطرف کنيم
ومن منتظر
همکاری
دوستان
واعلام
امادگی
انها هستم......بابا
وشيدا
پس هادی
جان شما از
حالا بايد
در فکر
مهمانی های
بعدی باشيد
که در چه
وبلاکی
بايد باشد
البته بعد
از تمام شدن
تاريخها و
من ديگر هيچ
مهمانی را
شخصا اعلام
نميکنم و
نظر شما نه
تنها برای
من بلکه
برای همه
مهم هست
ومنهم در
کنار شما
هستم......بابا
وشيدا
اقا
هادی و جودی
و حميد و
هيلدا و
حامد و صادق
و علی ۲۲ و
واله و
ساناز
پرنده ابی...من
منتظر
اعلام
امادگی همه
شما ها هستم
و در خصوص
توضيحات
بيشتر در
خدمتم......بابا
وشيدا
البته
ماهی سياه
کوچولو (مونای)
عزيز و
همنطور
سميرا خانم
و پروانه
عزيز هم به
همراه ديگر
عزيزانم
برای من
محترم
هستند ولی
گفتم بايد
از ميان
کسانی
باشند که
وبلاک
دارند و
بازهم
منتظر
نظرها هستم......بابا
وشيدا
و چون
بايد تمامی
مسوليتها
براثاث
کسانی باشد
که وبلاک
دارند من
خودم واله
خانم و
ساناز
پرنده ابی و
جودی را
برای روابط
عمومی در
نظر گرفتم
ونظر بقيه
چه هست؟......بابا
وشيدا
هادی
عزيز من
ممکنه از
شما خواهش
کنم تا شما و
حميد
وهيلدا که
اين دو نفر
را من يکی
حساب ميکنم
چون با هم
هستند و از
بچه های
قديمی هم
هستند شما
ها در کادر
مديريت
باشيد.......بابا
وشيدا
و ۲ نفری
که برای کمک
در مديريت
هست انها
ميتوانند
با مشورت
کادر فنی و
کادر روابط
عمومی در
مواردی که
بايد جشن ها
در چه
وبلاکی
باشد وبرای
چه و همين
طور نزديک
کردن بيشتر
بچه ها باهم
بيشترين
روابط را با
بچه ها
داشته
باشند...واگر
منهم نبودم
خودشان
تصميم
بگيرند با
بقيه در
مورد اداره
مهمانی ها.......بابا
وشيدا.....چه
کسانی حاظر
هستند؟
و ۲ نفری
که برای
روابط
عمومی لازم
است ..کارشان
بايد اطلاع
رسانی به
بچه ها باشد
از طريق
ايميل و
وبلاک و يا
حضوری و يا
تلفنی تا در
مواقع
اضطراری به
کمک دوستان
بروند و
همينطور
تغير ادرس
ها ويا
تاريخ ها و
مواردی که
کلا بايد در
مورد
مهمانی ها
به بچه ها
جواب دهند و
مشکلات
انها را تا
انجا که
ميتوانند
برطرف کنند........چه
کسی حاظر
است کمک کند.......بابا
وشيدا
اين ۳
نفر بايد
اطلاع کافی
در مورد
کامپيوتر و
نکات فنی ان
و همينطور
اطلاعات
کافی در
مورد
وبلاکها و
بسته شدن
ويا ويروس
ها و هک شدن
ها بدانند......بابا
وشيدا
بابا
عظيمی اين
فکر خوبيه
ما بايد
موضع
خودمون رو
روشن کنيم....
برای
قسمتهای
فنی...عمو
صادق،
حامد، علي 22،
حميد خيلي
خوب هستند
البته تا
اونجا که مي
دونم مونا (
ماهي سياه
کوچولو ) هم
وارد هستند....
مثلا ۳
نفری که
برای کادر
فنی
ميخواهيم
برای اين
است که مثل
ديشب و هفته
های گذشته
اگر ايرادی
پيدا شد
وبچه ها
مشگلی
داشتند
فوری حل شود
وبازهم مثل
ديشب که
صادق زحمت
زيادی کشيد
تا اين وضع
حداقل درست
شود......بابا
وشيدا
مسئولين
پرشين بلاگ
واقعا فكر
مي كنند كه
ميشه بين
اجتماع و
سياست و
غيره سيم
خاردار
گذاشت يعني
ما بايد ....نگم
بهتره
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: azimi
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 13:11
هادی
عزيز شما
درست
ميگوئيد
پرشين بلاک
بايد مشگل
خودش را حل
کند اول ..ولی
از
انجائيکه
ما
ميخواهيم
اين راهی را
که انتخاب
کرديم
ادامه دهيم
بايد
موقعيت
خودمان را
تثبيت کنيم .وبه
اطلاع بعضی
ار ادارت
برسانيم.......بابا
وشيدا
درخت
از دانهاي
كوچك
روييده است...
بنايي بلند
از مشتي خاك
ساخته شده
است... سفري
هزار فرسنگ
با يك گام
آغاز شده
است...دريا
كه چنين
فراخ روي
است پالايش
قطرههاي
جوي است...
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: هادی
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 13:8
آقای
عظيمی
مسئولين
پرشين بلاگ
اول بايد
مشکل خود را
با مخابرات
حل کنند
برای
اين کار هم
بايد بعضی
از دوستان
مسوليتی
قبول کنند..ما
سه نفر برای
کادر فنی
ميخواهيم و
۲ نفر برای
روابط
عمومي و ۲
نفر حداقل
برای کمک در
مديريت که
شرح وظائف
انها هم
روشن است من
از دوستان
خواهش
ميکنم
کسانی که
امادگی
دارند بمن
بگويند
برای موارد
بالا.......بابا
وشيدا
ممنون
آقای عظيمی
اميدوارم
که دلائلي
كه هست! رفع
بشه و من
بتونم توي
وبلاگ شما
هم بنويسم ...البته
ناگفته
نمونه كه من
هم وبلاگم
وبلاگ همه
بچه هاست...باز
هم البته با
اجازشون!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: azimi
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 13:3
عرض شود
برای اداره
شدن بهتر
جشن ها و
همينطور
سوالات فنی
و برنامه
ريزی و
تاريخ
جشنها و نوع
اداره ان
بايد همه
باهم
همکاری
کنيم..بنا
براين موضع
ما برای
پرشين بلاک
بايد روشن
باشه در
مواقعی که
جشن داريم و
حدود ۱۰۰۰
پيام
دريافت
ميکنيم و ما
بايد در اين
شرايط به
اطلاع
مسولين
پرشين بلاک
برسانيم که
چه هدفی را
دنبال
ميکنيم و در
ثانی
مهمانی ها
دارای چه
انگيزه ای
هست و دنبال
کردن ان چه
انگيزه ای
دارد..وگرنه
به عنوان
وبلاکهای
جنجالی
وسياسی از
ادامه کار
ما جلوگيری
ميکنند تا
من ويا ما
اطلاع
بدهيم که
اين گروه
بزرگ ما هدف
علمی و ادبی
و اجتمائی
را دنبال
ميکند نه
سياسی و
انوقت هست
که دچار
مشگل از طرف
پرشين بلاک
نخواهيم شد.......بابا
وشيدا
جودی
جان ..
نميدونی
مهرداد رو
کجا ميتونم
پيدا کنم؟
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: ماری
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 12:59
اصلاح
ميکنم... به
جان جوشم که
جويای تو
باشم....
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بهار
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 12:58
آشنائي
كهنه چون
گرديد، بي
لذت بُوَد ...
كوزهي نو،
يك دو روزي
سرد سازد آب
را...بچه ها
اینو کی
قبول داره؟
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: ماری
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 12:58
به جان
جوشم که
جويشا تو
باشم .... خسی
بر موج
دريای تو
باشم....تمام
آرزوهای
منی کاش....
يکی از
آرزوهای تو
باشم
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: azimi
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 12:57
بهاره
عزيز من
خودم وبلاک
جداگانه
دارم ولی
ادرسش را به
هيچکدام از
بچه ها
ندادم بنا
به دلائلی
ولی در کل
وبلاک من
همه وبلاک
بچه ها است و
برای من همه
عزيز هستند
ولی ان
وبلاکی که
شما گفتيد
نيست......بابا
وشيدا
زندگی
رويا نيست.
زندگی زيبا
يی ست. می
توان ، بر
درختی تهی
از بار ،زدن
پيوندی. می
توان در دل
اين مزرعه
خشک و تهی
بذری ريخت.
می توان از
ميان فاصله
ها را بر
داشت. دل من
با دل تو، هر
دو بيزار از
اين فاصله
هاست
سلام
بابای جودی
تا حالا
مستقيما با
شما صحبت
نکردم ...ولی
بعضی وقتها
که
حرفهاتان
را در نغمه
می خوانم
تقريبا يه
ربعی به
آنها و
معنايشان
فکر می کنم
راستی سايت
هری پاتر
برای
شماست؟
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: azimi
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 12:54
جودی
جان در همين
وبلاک پاک
شد و يا
وبلاک
خودت؟.......بابا
وشيدا.....در
ضمن من ديشب
تا دير وقت
در وبلاک
خودت بودم
با ياسر و
علی ۲۲
وانجاهم
ميشود نوشت.......
باز کن
پنجره را ،
من تو را
خواهم برد،
به سر رود
خروشان
حيات، آب
اين رود به
سر چشمه نمی
گردد باز.
بهتر آنست
که غفلت
نکنيم از
آغاز. باز کن
پنجره را!صبح
دميد
جودی
خوبم
متاسفانه
اشکالات
فنی پرشين
بلاک و
همينطور
حسادت های
بی مورد
بعظی از
اشخاص وضع
را بدين
ترتيب کرده
که من تو صيه
های لازم را
به همه
ميکنم و
جودی خانم
مهمانی شما
تا ۲۴ ساعت
ديگر تمديد
شد تا پايان
روز يکشنبه
فردا.......محمدعظيمی.....بابا
وشيدا
بچه های
عزيز و گلم
مامانی
برای شما
کلی غذا
آماده کرده
به همراه
کلی شربت و
بستنی.... اما
چون تو
يخچال جا
نبود
گذاشتم
يخچال
خانوم
همسايه (
شيرميشن )
اما خانوم
همسايه از
صبح رفته
بيرون
برنگشته
شرمنده ی
روی شما
هستم همه
چيز دست به
دست هم داده
که من نتونم
خوب از شما
پذيرائی
کنم....
سلام
دوستان .. چه
خبر؟ خوش که
ميگذره؟
مهمون
نميخواين؟....
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بهار
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 12:48
اگر شما
ميدانستيد
در راهي كه
انتخاب
كردهايد
چه كسي در
كنار شما
قدم برميدارد
ترس شما
براي هميشه
زايل ميشد...چون
تو را نوح
است
كشتيبان ز
طوفان غم
مخور...پیشکش
تو ...جودی
خانم
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: هادی
شنبه،
4 مرداد 1382،
ساعت 12:47
باز کن
پنجره را ،
من تو را
خواهم برد.
به عروسی
عروسکهای .
کودک خواهر
خويش ، که در
آن مجلس جشن
. صحبتی از
سادگی و
کودکی است
واله ان
شاءال...خوب
بمونی!
راستی خيلی
شيطوني ها...تو
با قلب كوچه
تو باشهر با
مردم تو
بازندگي
همنفس
همنوائي...
تو با رنج
آنها كه اين
سوي درهاي
بسته به سر
مي برند
آشنائي ...من
اينك كنار
تو در
انتظارم
چراغ اميدي
را فرا راه
دارم... گر آن
مژده
همزباني
قديمي به من
در رساني...
به جان تو
جان مي دهم
مژدگاني...
دز
سحرگاه سر
از بالش
خوابت
بردار!
کاروانهای
فرومانده
خواب از
چشمت بيزون
کن! باز کن
پنجره را!تو
اگر باز کنی
پنجره را،
من نشان
خواهم داد
،به تو
زيبايی را
وقتي
قطار ياد
ترا.... در
دشتهاي
ممتد سبز و
بنفش وزرد
آرام مي
سرود...دروازه
بهار در
ايستگاه
صبح... آغوش
مي گوشود...
رفتي وياد
تو ـــــــ
در كو په
مانده است.
تو آغوش
همواره
بازي بر اين
دست همواره
خسته ...تو
نيروي
پرواز و
آواز من بي
فرازي زمن
ناگسسسته ...تو
دروازه مهر
وماهي... تو
مانند چشمي
كه دارد به
راهي نگاهي...
تو همچون
دهاني كه
گاهي رساند
به من مژده
دلبخواهي ....تو
افسانه گو
با دل تنگ من
ازجهاني...
من از باده
صبح و شام تو
مستم ...و
گرچند
پيمانه اي
كوچك از
آسماني...
جودی
کحائی...چقدر
اتاق
پذيرائی
بزرگه ...هی
گم می شم
پيدا می شم...راستی
از طريق
اميليلی که
زده بودی
اومد اينجا
ولی نمی
دونم چی شد
که يه هو
ايميلم از
صفحه
روزگار حک
شد تا پس ورد
ميز نم کامی
ريست می کنه
؟